روزنوشت های یک کوآلا

روزنوشت های یک کوآلا

اصلن روزای پاییزی زمان خوبی واسه برنامه ریزی نیست چون تا میای تکون بخوری شب میشه و واقعا در توان نیست اون انرژی ای که تو روز داری رو بذاری یا هر جا که می خوای بری...

امروز سه ساعت تمام یه فیلم هندی دیدم که دو ساعت و نیمش رو اهنگ خوندن و رقصیدن و واسه نیم ساعت باقی مونده فکر کنم نصف یه جعبه دستمال کاغذی خالی کردم... تو خونواده به سنگدلی و سردی معروفم و هیچ کس اشکامو ندیده ولی پای فیلم هندی تموم معادلات به هم می ریزه، واقعن دیدن گریه ی یه نفر دیگه حتی غیر واقعیش وحشتناکه:(( 

واقعن چیه این عشق؟ هیچ درکی ازش ندارم و به خاطر بدبختیاش یکم خوشحالم که تجربه ش نکردم. ولی حس می کنم قسمتای خوبش جذاب تر از یکنواختی الانمه :|||| کاش عاخر همه عشقا مث عاخر فیلما باشه... همه خوشحال و راضی از عاقبتشون...

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۷ ، ۲۰:۲۵

یعنی چی؟ تموم کارهایی که از صبح تا شب انجام میدیم و هرروز تکرار می کنیم چی معنی میده؟

چندین سال درس می خونیم بعد دنبال کار می ریم... در آخرم یه خونواده تشکیل میدیم و بچه و نوه بزرگ می کنیم:/

خب که چی؟

سرنوشت ما همینه؟ این چه فایده ای داره؟ و اگه این کارو نکنیم باید چیکار کنیم؟

شاید بگین هر کس تو زندگیش هدفایی داره و واسش تلاش می کنه یکی نقاش می شه یکی نویسنده یا هر چیز دیگه ای... 

ولی با این حال اینام فایده ای ندارن:/ هدف چه معنی ای داره؟ بقیه موجودات چه هدفی دارن؟ اصلن این کلمه که خود انسان ها ساختن چه حکمتی داره؟

وقتی زیاد بهش فکر می کنم همه چی واسم پوچ و بیهوده میشه ولی...

کاش این قضیه فرشته جدی بود نازل می شد جواب سوالاتمون رو میداد... یعنی چی زندگی انقدر گنگ و پیچیده و بی جواب:/

۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۷ ، ۱۹:۳۲

خیلی وقتا به این فکر می کنم که شاید مثل شخصیت کتاب کیمیاگر یه افسانه شخصی دارم. یه کاری که بابتش باید تلاش کنم و بهش برسم. حالا هر هدفی می تونه باشه و من باید در بدر دنبال این هدف باشم. این طرز فکر باعث شده من خیلی تو هدفای کوچیکم ضایع رفتار کنم. می ترسم منو به خلاف اون هدف بزرگه ببره. فکر می کنم وقت تلف کردنه و خیلی چرت و پرتای دیگه...

اما الان با توجه به این که روز به روز دارم پیرتر میشم دارم به این نتیجه میرسم شاید واقعا من و یه عده ی دیگه فقط بهر تماشای جهان آمده ایم...

که خب این واقعا ناراحت کنندس:( 

شاید باید هنوزم صبر کنم...

پ.ن: 

امروز زدیم به طبیعت جاتون خالی چنان رنگی رنگی شده بود منظره ها که آدم دوس داشت تک تک درختا رو بغل کنه و بابت زیباییشون ازشون تشکر کنه...:))))

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۷ ، ۲۲:۲۳

گاهی وقتا آدم یه فیلمو می بینه با شخصیتاش می خنده و باهاشون غصه می خوره بعد از فیلم می شینه غصه خودشو می خوره. چی میشد ما مث شخصیت های فیلم ها بودیم؟ 

یه عالم اتفاق خوب و بد واسمون میفتاد و تهشم همه چی به خوبی و خوشی تموم میشد. این که زندگیمون همیشه یه تراژدی مزخرفه که اصغر فرهادی وار تموم میشه خیلی ناامید کننده س. 

این که روزامون انقدر بی هیجان و اتفاق (منظورم خوبه، بدش که خدا رو شکر ریخته) میگذره و کسل کننده س اذیتم می کنه.

به یه اتفاق خوب نیازمندیم، واسه افتادن، واسه رخ دادن :)))

خدایی چقدر ذهن آدمای دوروبرمون عجیبه. حتی نزدیک ترین آدما تو زندگیت. گذشته ها، شرایط، دیدگاه ها فرق داره و این هم جالبه هم وحشتناک. نمی تونم وقتی باهاشون روبرو می شم افکارشون رو بفهمم و این خیلی اذیتم میکنه. کاش آپشن خوندن ذهن بقیه رو داشتم :(((

۶ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۷ ، ۲۲:۳۱
هیچ چیز، واقعا هیچ چیز برای من از اینکه وقتی همه خوابیده اند به صدای قطره های بارون گوش بدم و ی کتاب جذاب بخونم نیست. وقتی سکوت باشه به راحتی تو دنیای شخصیت ها غرق می شم و با شخصیت ها دنیاشونو تجربه می کنم. 
دو روزه درگیر این حسم و با هیچ مجازی و حقیقی ای میل سخنم نیست. 
واقعا به سکوتی که تو خونمون هیچ وقت نیست نیاز دارم. مادرم سه تا سریال مزخرف رو با سه تا تکرارهاش با صدای بلند نگاه می کنه بقیه هم که تایم اخبار پدره. ولی آخر شب که حتی اون جیرجیرک مزخرفمون هم ساکت می شه و می خوابه واسه من بهترین لحظه س تا کتابامو بخونم و راحت فکر کنم به همه چیز...
البته یکی از بدترین کارهایی که انجام میدم اینه که تصمیم می گیرم. می گم از فردا فلان کارو شروع می کنم و صبح که بیدار میشم همه چیزو فراموش می کنم و روز از نو...
امشب یه فیلمی گذاشته بود تلویزیون ی پیرمرده جادوگر بود تبدیل به جغد می شد. کاش منم یهو تبدیل به کوآلا می شدم و بدون هیچ دغدغه ای 18 ساعت می خوابیدم :(((
۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۷ ، ۲۱:۲۵
در نهایت گفت: می دانی، فیلدینگ، ما نمی دانیم آدم ها چطوری اند، هرگز نمی شود فهمید؛ هیچ واقعیتی درباره بشر وجود ندارد، هیچ فرمولی نیست که بتواند جان کلام را ادا کند و بعضی از ما هیچ هستیم و چنان قابل تغییریم که خودمان هم شگفت زده می کنیم؛ بوقلمون صفت هستیم. یکبار داستانی درباره یک شاعر خواندم که در چشمه های سرد خودش را می شست تا بتواند هستی خویش را در امری متفاوت بسنجد. باید به خود اطمینان می داد، مثل کودکی که از پدر و مادر خود بیزار است. شاید بگویی باید بگذارد آفتاب بر او بتابد تا بتواند سایه خود را ببیند و احساس زنده بودن بکند.
فیلدینگ با دستش حرکتی حاکی از بی صبری کرد: از کجا می دانی کار رودی نبوده؟
- آدم هایی که این طوری هستند _ واقعا بعضی این طوری هستند، فیلدینگ _ رازشان را میدانی؟ در درون حسی ندارند، نه دردی و نه لذتی، نه عشقی و نه نفرتی؛ شرمنده و وحشت زده اند که نمی توانند چیزی حس کنند و شرمشان آن ها را به سوی شور و هیجان و مبالغه می برد؛ باید آن آب سرد را حس کنند و بدون آن هیچ اند. دنیا آن ها را بازیگر می داند، خیال پرداز و دروغگو مثل آدم های شهوت ران، نه برای آن چه هستند، چون فقط مردگانی متحرک اند.

از کتاب قتل بی عیب و نقص، نویسنده ش هم جان لوکاره ست.
پ.ن: 
نمی دونم چرا همیشه به نظرم شخصیت های بد داستان جذاب ترند:)))
۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۷ ، ۱۹:۵۶

تقریبا یک ماه پیش شروع شد. صدای جیرجیری که از اول شب از یه مکان نامشخص در حیاط آغاز میشد و تمام شدنش رو ما دیگه بیدار نبودیم. روزهای اول همه جا رو گشتیم ولی پیداش نکردیم چون تا وارد حیاط میشدیم صدا قطع میشد.

البته حس می کنم ما اونقدر که باید، تلاش نکردیم وگرنه حتمن پیدا می شد. حتی همین الان که دارم می نویسم هم صداشو می شنوم. کم کم ما به صدای جیرجیرک عادت کردیم. دیگه دلمون واسه سکوت شب تنگ نشد و راحت خوابیدیم...

احساس می کنم تو ذهن ما هم همینطوره. یه عادت بد مثل یه جیرجیرک وارد ذهنت میشه. اول اذیتت می کنه ولی کم کم عادت می کنی و جزئی از وجودت میشه، و با اومدنش عادتای خوبو مثل سکوت شب از بین می بره.

حالا نکته مزخرفش چیه؟ همونطور که جیرجیرک ممکنه چند تا بچه بیاره و همنوایی شبانه ارکستر جیرجیرک ها راه بندازه، عادت بد هم باعث عادت های بد بعدی می شه. وقتی هم که دنبالش می گردی تا از بین ببری خودشو نشون نمیده یا توجیح می کنه.

مثل خونواده من سریع کوتاه نیاید... مواظب جیرجیرک ها باشید :)

۴ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۷ ، ۱۸:۲۴

دیشب قبل از خواب داشتم فکر می کردم که کاش ی اتفاق میفتاد که من حسابی خسته بشم و راحت و سریع خوابم ببره. همون موقع تمام کائنات دست به دست هم دادن تا آرزوی منو به بهترین نحو ممکن عملی کنن...

امروز دوساعت تمام تو باغمون، کمک پدر، بیل می زدم... واسه اولین بار تو زندگیم:|||

البته فکر نکین مجبور بودما، خودم پیشنهاد کمک دادم و با اینکه تو ثانیه دوم پشیمون شدم ادامه دادم که خودم رو ضایع نکرده باشم.

هر چند چایی ای که روی آتیش درست شده باشه درمان تمام خستگی هاست اما تمام مهره های کمرم درد می کنه:(((

ولی واقعا یه لحظه هایی دنیا باید تموم شه دیگه... اصن واسه چی هنوز اینجاییم؟

۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۷ ، ۱۸:۲۶

برای من خوابیدن ی پروسه جالب و وحشتناکه. چیزی که نمی تونم کنترلش کنم و بدتر از همه وقتی بیدار می شم رویاهامو فراموش می کنم.

هرشب یکساعت تمام تو تختم وول می خورم و صدای قیژ قیژ اعصاب خورد کنشو درمیارم و به هزار تا چیز ممکن و غیر ممکن فکر می کنم تا اینکه یکی با شاتگان مغزمو هدف می گیره و... بنگ! خاموشم می کنه.

اصولن زیاد رویا نمی بینم یا بیشترش رو یادم می ره ولی کابوسها ولم نمی کنن، تمام روز جلوی چشمامن. مثل دیشب که دو نفر در بدر دنبالم تو کوچه ها می دویدن و نمی دونم چرا منو می خواستن بگیرن. یهو تو ی حرکت انتحاری هم زدم وسط جمعیت یه عروسی که صدای آهنگشون قطع شد و همه برگشتن زوم کردن رو من. اومدم برگردم که اون دوتا رو دیدم دارن وارد میشن. تو آمپاس شدید گیر کرده بودم که از خواب پریدم و دیگه خوابم نبرد. البته این بیداری نیمه شب بعد مدتها باعث شد لذت یه خواب دلچسب ظهر که وقتی از خواب بیدار می شی نمی دونی صبحه یا غروبه رو نصیبم کرد.

ولی کاش هیچ وقت نمی خوابیدیم یا اگه می خوابیدیم هیچ وقت بیدار نمی شدیم...

۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۷ ، ۱۸:۰۴

از وقتی یادم میاد کتاب می خوندم.

 از همون سه چهار سالگی که تموم دنیام عکسای کتابایی بود که واسم مامان بابام می خریدن این پروسه تا زمانی که من کتابخونه بزرگ دوست مامانمو پیدا کردم ادامه داشت و خرید کتاب قصه تامام شد.

اون زمان هشت سالم بود خیلی از کلمه ها رو نمی فهمیدم ولی با اون کتابخونه که بیشترش قصه های جن گیرا و مذهبی بود انس گرفتم. دیگه هیچ کس واسم کتاب نخرید چون همیشه چن تا کتاب تازه و نخونده تو بغلم بود.

دوازده سالم بود که مامانم منو برد کتابخونه محلمون. گذشت تا حالا که کتابخونه من ب وسعت چهارتا کتابخونه اطرافمه.

وقتی کتابخونه های پرو پیمون بقیه رو می بینم واقعا غصه می خورم که منی که این همه کتاب خوندم چرا ی کتابخونه واسه خودم ندارم. البته ب نفعمم هس چون هیچ کتابیو حتی اگه دیوونشم باشم دوبار نمی خونم.

نمی دونم... به نظرتون باید ی کتابخونه واسه خودم داشته باشم یا نه؟؟؟

۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۷ ، ۱۹:۰۰