روزنوشت های یک کوآلا

رای گیری وبلاگ های برتر بیان

دوشنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۹، ۰۴:۴۴ ب.ظ

مثل اینکه بالاخره صبر بچه های بیان به سر اومد و می خوان خودشون وبلاگ های برتر رو مشخص کنند. من خیلی دیر وارد بیان شدم واسه همین نبود امکانات قبلی بیان رو اصلن حس نمی کنم و برام طبیعیه اما این چالش جدید رو دوست دارم، اولش سعی کردم نادیده بگیرم ولی خب نمی شه حرکت بیانی ها رو نادیده گرفت :) 

از طریق اینجا می تونین به وبلاگ های مورد علاقه تون رای بدین :) 

درخت سرخابی

دوشنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۹، ۰۲:۰۰ ق.ظ

دلی که در دو جهان جز تو هیچ یارش نیست 
 گرش تو یار نباشی جهان به کارش نیست 
 چنان ز لذت دریا پر است کشتی ما 
 که بیم ورطه و اندیشه ی کنارش نیست 
 کسی به سان صدف واکند دهان نیاز
 که نازنین گوهری چون تو در کنارش نیست 
خیال دوست گل افشان اشک من دیده ست 
 هزار شکر که این دیده شرمسارش نیست 
 نه من ز حلقه ی دیوانگان عشقم و بس 
 کدام سلسله دیدی که بی قرارش نیست 
 سوار من که ازل تا ابد گذرگه اوست 
 سری نماند که بر خاک رهگذارش نیست
ز تشنه کامی خود آب می خورد دل من 
کویر سوخته جان منت بهارش نیست 
 عروس طبع من ای سایه هر چه دل ببرد 
 هنوز دلبری شعر شهریارش نیست
هوشنگ ابتهاج 

هایده توی گوشم می خونه: چقدر پیش تو آروم میشه دنیام... از وقتی فهمیده م آهنگ های قدیمی رو بیشتر می پسنده پلی لیست گوشیم پر شده از آهنگ های قدیمی. گاهی وقتا با شیطنت تیکه های کوچیکی که اتفاقی حفظ شدم رو کنارش زمزمه می کنم و ذوق می کنه برام :) دوباره توی حیاط نشستم همون جای همیشگی زیر درخت خرمالویی که شاخه هاش از خونه های همسایه اومده توی خونمون. خونه ما هنوز یکسال هم از ساختش نگذشته و باغچه ای که درست کردیم رو با گل و کاکتوس های تزیینی پر کردیم. خونه همسایمون پر از درخته که یه تعدادی از شاخه های درخت خرمالو و انگورش به خونه ما سرک کشیدن و به نظرم که خیلیم خوشگلن مخصوصا وقتایی مثل امشب که چراغ های رنگی باغچه رو روشن می کنه و روی برگ ها نور آبی و صورتی می پاشه :) از ما هنوز نگفتم که امشب از شبهای قبل پر نورتر و قشنگ تره در حدی که نورش پهن شده روی موزاییکای حیاط و فرش هالمون و همه جا رو روشن کرده.
چند وقتیه توی اتاق نمی خوابم و کنار در توری هال جا پهن می کنم تا کمی خنک بشم. نمی تونم زیر باد کولر و پنکه بخوابم و حتمن باید یه پتوی ضخیم تا زیر گلوم بکشم تا خوابم ببره، پس اینکار بهترین گزینه ست. عادتهای مزخرفی دارم میدونم :)))
از امروز براتون بگم :| لنگ ظهر از خواب بیدار شدم و تا چشم باز کردم به پدرشوهرم زنگ زدم تا ازشون خبر بگیرم و فهمیدم امروز همه بچه ها اونجا جمع شدن و من هم دعوتم، از همون موقع تصمیم گرفتم که نرم و به هیچ صورتی دلم راضی نمی شد. کمی بعد خواهری و بچه هاش به سمت خونمون ریزش کردن و همگی با هم بیرون زدیم، مانتویی که کادوی روز دختر از سمت مادری بود رو از خیاط تحویل گرفتم، بد نشده بود... 
واسه ظهر خواهری مرغ درست کرده بود و کمی از فسنجون های دیشب هم مونده بود که خواهری هم خوشمزگیش رو تایید کرد، وقتی غذایی رو خواهرم تایید می کنه واقعا احساس می کنم خوشمزس و خیالم راحت می شه. 
عصر که شد حوصلمون حسابی سررفت، با خواهرم و دخترش از خونه زدیم بیرون و انقدر راه رفتیم تا پاهامون خسته شد. یهویی خواهری چشمش خورد به مطب دندون پزشکش و تصمیم گرفت سری به اونجا بزنه و دندونش رو ترمیم کنه، خلوت هم بود. به ما گفت برگردین من می مونم و با شوهرم میام. من موندم و یه بچه خسته :/ زنگ زدم به همسری که تازه از سر کار برمی گشت و اومد دنبالمون. منو بچه رفتیم خونه، ازم پرسید دوباره بیاد دنبالم بریم خونشون یا نه که بهش گفتم نمیام، فکر کرد شوخی می کنم، راستش تا به حال نشده بود بگم نمیام :/ 
تا رسیدم داخل اون یکی بچه هم آویزون گردنم شد. براشون از سوپری سر کوچه بستنی خریدم و از قصد دستم رو به آشپزی بند کردم که بهونه محکمی باشه برای نرفتن :/ برای اولین بار قلیه ماهی اونم با تن ماهی درست کردم. تازه تمر هندی هم نداشتیم و توش رب انار و رب آلوچه (خودم پز) ریختم و حماسه ای جدید آفریدم :)))) فکر بد نکنید خیلی خوشمزه از آب دراومد و همشون دوست داشتن :)) 
وقتی فهمید تصمیمم جدیه از دستم دلخور شد ولی سعی کرد نشون نده :( منم پشیمون شدم ولی پای حرفم وایسادم... نمی دونم باید چیکار می کردم و چیکار کنم... 
خواهری بعد از شام رفت، مادری نشست پای عصر جدید و من هم رفتم سراغ سریال... خیلی خسته ام... امشب زودتر می خوابم...
این روزمره هایی که می بینین با کلی حذفه، خوبی ازدواج واسه من این بوده که یه عالمه اتفاق تو روزهام میفته این دوماه واسه من برابر با یکسال دوران قبلیم بود :| 

ماه از میان درخت خرمالو

يكشنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۹، ۰۱:۳۷ ق.ظ

دوست اش می دارم
چرا که می شناسمش
به دوستی و یگانگی
شهر
همه بیگانگی و عداوت است
هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم
تنهایی غم انگیزش را در می یابم

اندوه اش
غروبی دلگیر است
در غربت و تنهایی
هم چنان که شادی اش
طلوع همه آفتاب هاست

احمد شاملو

 

از اون شب هاست که ماه زیادی قشنگه... از دستش ندین. انگار که نیمه شب نشستن توی حیاط و گوش دادن موزیک و نوشتن داره تبدیل به عادت میشه که حسابی ازش خوشم میاد کاش حفظ بشه... 
دیشب از اثرات قهوه تا ساعت ۴ خوابم نبرد و وقتی بیدار شدم نمی دونستم ناهار بخورم یا صبحانه... یه تیکه کیک که از دورهمی تو باغ دیشب مونده بود رو خوردم، منو همسری هم دعوت بودیم ولی نرفتیم. 
یکی دو قسمت از سریال کره ای که خیلی وقته شروعش کردم رو نگاه کردم و از زندگی لذت بردم... ساعت چهار بود که دست بکار شدم و فسنجون بارگذاشتم، خونه رو جارو کردم و انقدر راه رفتم تا شد مث دسته گل :) راستش جمعه گفته بود دلش هوس فسنجون کرده و منم از قبل برنامشو داشتم، دفعه اولم بود و از روی دستورهای اینترنتی درست کردم و خداییش خوشمزه شد ولی خب طول می کشه تا حسابش دستم بیاد... 
همسری همشو خورد و اصلن متوجه نشدم خوشش اومده نه :/ خیلی وقتا حرف دلشو متوجه نمی شم یعنی هرکاری می تونه می کنه تا من دلخور و ناراحت نشم و همین باعث میشه خیلی وقتا متوجه نشم از چی بدش میاد یا ناراحت میشه...
امروز داشتم پست های قبلی رو نگاه می کردم که چی شد اصلن اینجوری شد ولی خب به جایی نرسیدم، باورم نمی شد انقدر سریع بعد از پست بیست سال آینده خود را چگونه می بینید، تموم کائنات دست به دست هم بدن تا عملی بشه... 
بهش پیشنهاد دادم تا قسمتی از باغشون رو تبدیل به خونه کنیم و گفت که بهش فکر می کنه. فکر می کنم ایده خوبی نباشه تو این اوضاع اقتصادی بیفتیم توی ساخت خونه ولی خب اینم یه ایده بود... خیلی فکرش درگیره، یه پسر ۲۳ ساله که دائم نگران آینده ست، خونه و کار و خرج های روزمره و اوضاع مملکت و عروسی و کرونا و کوفت و زهرمار :/ دوست دارم وقتی با منه حداقل کمی به آرامش ذهنی برسه و وقتی می بینم توی فکر فرو رفته دلم میگیره...
از وقتی ازدواج کردیم حجم غذا خوردنمون زیاد شده. امشب با ناله گفتم که از چاقی متنفرم و در ادامه حرفم دوتایی به شکم هامون خیره شدیم :( باشد که هردومون دست به تغییر بزنیم تا گرد و قلمبه نشدیم :)

دومین ماهگرد کوآلا

شنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۹، ۰۱:۲۳ ق.ظ

دختراردیبهشتی ، گل تو را بو میکند
بعداز آن با عطر موهای تو جادو میکند
میدهد نیمی از آن را هدیه ای بر رازقی
نیم دیگر را نثار یاس و شب بو میکند
می ستاند رنگ خود را از دوچشم ناز تو
باهمان چشمان دریایی ، هیاهو میکند
جلوه ای از دیدگانت بر غزالان میدهد
مشق چشمان تو را ، سرمشق آهو میکند
میفریبد بادرا ، آشفته سازد موی تو
باخم گیسوی تو یاحق و یاهو میکند
روی می پوشد تورا ، تا کس نبیند روی تو
غنچه هایش را برایت برج و بارو میکند
می رود دنبال تو تا آسمان ، تا روی ماه
هرکجا باشی به آن جا ، خوی گل ، خو میکند
تا نَبُرّد دست خودرا بازهم ، جای ترنج
چشم دنیا را به دیدار تو کم سو میکند
از غرورت شمّه ای شیر ژیان را میدهد
از وقارت جلوه ای را نذر یک قو میکند
آنچه کردی با گل اردیبهشتی ، نازنین
بی گمان تنها خدایش با دل او میکند

از طایفه بهار

امیرحسین مقدم

هشتم مرداد
عصر رفتم خونه ی خواهر شوهر بزرگم، دلش هوس آش رشته کرده بود و این بهونه ای شده بود برای دور همی زنانه مون. وسط حرف ها و شوخی ها احساس کردم جاریم یجور دیگه نگاهم میکنه و هر از گاهی غیر مستقیم تیکه می ندازه و یه جایی هم کاملا مستقیم بهم گفت تو چاپلوسی‌‌.‌‌.. وقتی این کلمه رو شنیدم میخکوب شدم، باورم نمی شد  چنین کلمه ای رو بشنوم چون چنین آدمی نیستم و تموم حرفام و محبتام از ته دله. هر چی فکر کردم نتونستم به نتیجه برسم چه جوابی درسته و چه جوابی منو تخریب می کنه، اگه یه غریبه بود با خاک یکسانش می کردم ولی خونواده همسر با تموم دنیا فرق داره و سیاستی می طلبه که من ندارمش پس ترجیح دادم سکوت کنم... باورم نمیشه با ازدواج چه بلایی سر خودم آوردم. شب، بعد از صرف آش رشته که هممون رو سیر کرد رفتم خونه ی خواهری. دوستش اونجا بود، دوستیشون به سبب همکلاسی دختراشون بود که تو این چند روز اخیر بیش از حد با هم رفت و آمد دارن. درست وسط شام خوردنشون وارد شدم ولی چون گرسنه م نبود یه گوشه نشستم و با هم حرف زدیم. بعد از شام کیک جدیدی که دستورشو تو اینترنت پیدا کرده بودند رو درست کردند، اصلن دوست نداشتم :( تموم مدتی که کیک آماده میشد تو فکر بودم و بچه دوست خواهرم هر از گاهی بهم سیخونک میزد و آزارم میداد. تا آخر شب اونجا بودم و رفتم خونه... تا نزدیکای صبح خوابم نبرد...
نهم مرداد
همون اول صبح که بیدار شدم و چشمم به تاریخ خورد مات موندم، دو ماه گذشت... اول از همه یه عکس تبریک ماهگردمون رو گذاشتم وضعیت واتس و رفتم سراغ کارهای روزمره و دیدن فیلم. ساعت نه بود که همسری رو دیدم، ازش خواستم بریم بیرون که گفت بابام از بیرون فلافل گرفته و بریم خونمون. رفتیم خونشون و من حتی نصف ساندویچ رو نخوردم، معدم توان هضم چنین غذای مزخرفی رو نداره. خواهر شوهر کوچیکم هم اونجا بود، یکماه نشده گچ دستش رو باز کرده بود چون فقط حوصلشو نداشت :/ نمی دونم چرا همسری روی غذا خوردن من حساسه و همیشه بابت شام کم خوردنام غر می زنه و ناراحت میشه، بالاخره با اصرار همسری ساعت یازده شب زدیم بیرون و بالاخره یه جا غذای درست حسابی پیدا کردیم و من خوردم و اون نگاه کرد. تا وقتی عکس وضعیت رو نشونش ندادم نمی دونست امروز نهمه و وقتی فهمید چرا می خواستم شامو بیرون بخوریم کلی پشیمون شد. 
دهم مرداد
بعد از ظهر هوا بارونی شد و من بدون یکذره حوصله در کنار همسری بودم. تا بارون تموم شد از خونه زدیم بیرون توی راه یه اسپرسو زدیم به بدن و رفتیم سمت بیشه حبیب ( کنار یکی از پل های زاینده رود). تماشای آب تو اون هوای ابری و خنک حسابی بهم حال داد. کلی چرت و پرت گفتیم و لذت بردیم تا غروب زیبا که پشه ها امون ندادن و از جا بلند شدیم. کلی توی خیابونا دور زدیم و شیرینی گرفتیم و رفتیم خونه همسری شام رو خوردیم و ساعت یازده بود که برگشتم خونه خودم. حالا این کوآلا کنار حیاط خونه نشسته، نمی ذاره یذره از این اکسیژن خنک با طعم بارون رو از دست بده و آهنگ گوش میده... 

فاینالی کوآلا

سه شنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۹، ۰۲:۰۲ ق.ظ

گر بیدل و بی‌دستم وز عشق تو پابستم
بس بند که بشکستم ، آهسته که سرمستم
در مجلس حیرانی ، جانی است مرا جانی
زان شد که تو می دانی ، آهسته که سرمستم
پیش آی دمی جانم ، زین بیش مرنجانم
ای دلبر خندانم ، آهسته که سرمستم
ساقی می جانان بگذر ز گران جانان
دزدیده ز رهبانان ، آهسته که سرمستم
رندی و چو من فاشی ، بر ملت قلاشی
در پرده چرا باشی ؟ آهسته که سرمستم
ای می بترم از تو من باده ترم از تو
پرجوش ترم از تو ، آهسته که سرمستم
از باده جوشانم وز خرقه فروشانم
از یار چه پوشانم ؟ آهسته که سرمستم
تا از خود ببریدم من عشق تو بگزیدم
خود را چو فنا دیدم ، آهسته که سرمستم
هر چند به تلبیسم در صورت قسیسم
نور دل ادریسم ، آهسته که سرمستم
در مذهب بی‌کیشان بیگانگی خویشان
با دست بر ایشان آهسته که سرمستم
ای صاحب صد دستان بی‌گاه شد از مستان
احداث و گرو بستان آهسته که سرمستم

مولانا

 

خب بالاخره فهمیدم باید چیکار کنم، نباید زنی باشم که مرکز مغزش همسرشه و هر اتفاقی فقط روی محور اون می چرخه چون همسرم آزادی های شخصیش براش مهمه و من بخوام با این فرمون دو ماهه ام ادامه بدم قطعا یا سرطان معده می گیرم یا روانی میشم... 
دیروز نشستم پای سریال جدید، عصر هم خواهری اومد دنبالم و رفتیم خونه دوستش و تا شب کلی خوش گذروندیم. با هم کیک شکلاتی خیس درست کردیم، این کیک جدیدترین دستوریه که خواهرم یاد گرفته و توش حسابی مهارت پیدا کرده و ما این روزها زیاد ازش می خوریم. نزدیک شام بود که همسری اومد دنبالم تا بریم خونشون، چقدر ذهنم آزاد بود... نصفه شب هم یه بارون یهویی خیلی خوب زد، به قول دوستم آسمونم این روزا حالش معلوم نیست چه برسه به ما آدما...
امروز هم وقتی بیدار شدم رفتم خونه خواهری و ناهار رو اونجا بودم، بعد از ظهر رفتم خونه دوستم که رو به روی خونه خواهریه و بعد از با اون مادر و دختر رفتیم دور دور کوچیک وقتی رسیدم خونه فقط تونستم لباس عوض کنم و برم خونه همسری... به خاطر اینکه خواهرشوهرم اونجا بود منم دعوت شدم... همسری از باغشون واسم یه کم آلو چیده که می خوام همشو لواشک درست کنم. امشب حسابی به خودم رسیدم وقتی رفتیم اونجا خوش گذشت... 
البته نمی شه همیشه اینطوری باشه چون به شدت خسته می شم... با وجود خواب کافی انگار صد ساله نخوابیدم... فقط من اینطوریم یا فاز این روزاست؟! 

داری با خودت چیکار می کنی کوآلا؟!

دوشنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۹، ۰۱:۳۰ ق.ظ

خـرم ان روز کـز ایـــن منـزل ویـران بــروم

آسان جان طلبــم و از پـی جـانان بــــروم

گـر چــه دانم که بــه جایی نبـرد راه غریب

مـن به بوی ســـر ان زلف پریشان بـــروم

دلــم از وحشت زندان سکـندر بگـــرفت

رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

چون صبا با تن بیمار و دل بـی‌طاقت

بـــه هـــــواداری ان سرو خرامان بـــروم

در ره او چــــو قلـم گـــر به سرم باید رفت

بـا دل زخـــم کـــش و دیـده گـریان بروم

نـذر کـردم گـر از این غـــم به درآیــم روزی

تا در میکده شادان و غـزل خــــوان بـــــروم

 

آرامش بعد از یک طوفان مثل یک هدیه ست، یجور پاداش بخاطر تحمل سختی های طوفان. البته وقتی به اینجا می رسی باید بلند شی ببینی چه چیزایی واست مونده و چه چیزایی کاملن از دست رفتن.
برای من این هفته یه طوفان بود نمی دونم بزرگ حساب میشه یا کوچیک.‌‌.. مرگ، کارهای زیاد، خونه تکونی، بدن درد عجیبم، دعواهای لفظیم با همسری، اتفاقات عجیب و پشت سر هم، بی حوصلگی و بی اعصابیم و چیزهای دیگه دست به دست هم دادن تا یه هفته بد رو بگذرونم... فقط خدا رو شکر که گذشت و ممنونم از همسری که از بیشتر بداخلاقیام گذشت...
می دونی شاید زندگی یکنواخت و خنثی از زندگی ای که یه روز روی عرشی و یه روز کف فرش بهتر باشه... راستش اولش جذاب بود ولی وقتی هیجانات پشت سرهم بشه روتین زندگیت از لحاظ مغزی و روحی خسته میشی. توی این دوماه یک روز بدون همسری نداشتم و این باهم بودنه گاهی وقتا بی سرو صداست و بیشتر وقتا نه...
خسته ام و دلم می خواد یک هفته تمام بخوابم....

معمای کوآلا

سه شنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۹، ۰۲:۴۷ ب.ظ

برای هیچ‌کس آن‌قدرها مهم نیست که تو تا چه اندازه غمگینی و داری لابلای نقاب آرامش و سکوتت چقدر رنج می‌کشی.
انسان‌ها فقط چهره‌ی خندان و روی گشاده‌ی تو را می‌خواهند. برای هیچ‌کس تحمل یک چهره‌ی گرفته و یک حال نگران، منفعتی ندارد. انسان‌ها معمولا در روزهای آسانی کنار تو می‌مانند، روزهای سخت، آدم‌های سخت و دوستان سخت و رفیق‌های سخت می‌خواهد...
ولی تو آدم‌ها را دوست داشته باش، حتی اگر برای هیچ‌کدامشان اهمیتی نداشته باشد که تو درست همین لحظه که آرام و خون‌سرد مقابلشان ایستاده‌ای، در اعماق کدامین پرتگاه اندوه، داری دست و پا می‌زنی...

نرگس صرافیان طوفان

 

یکی از جمله هایی که این روزا زیاد تو ذهنم زنگ میزنه "تو زندگیت زیاد حساسیت نشون نده... می تونی بهش اعتماد کنی"ه که مشاور وقتی داشتم از اتاقش بیرون می رفتم بهم گفت. راستش قبل ازدواج به این حساسیت بیش از حدم روی حرف هاش حق می دادم ولی برخلاف انتظارم این حساسیت رو هنوز دارم و کم کم داره واسم دردسرساز میشه... 

یعنی من دقیقا دنبال منظور پشت حرف ها می گردم و یه کلمه رو به صدتا حرف نگفته ربط میدم، گاهی شب ها چند ساعت توی تخت وول میخورم و یک‌جمله رو از صد جهت و صد لحن بررسی می کنم و بدترین منظور رو انتخاب می‌کنم و بعد می شینم براش حرص می خورم... وقتی می بینمش و براش از نتیجه ای که گرفتم میگم حسابی تعجب می کنه، می خنده یا عصبی میشه و من پی میبرم چ بیهوده وقتم رو تلف کردم... کاش یاد بگیرم این دور باطل رو تموم کنم...

البته به چیزی پی بردم که واسم جالبه، یه تغییر بزرگ... من قبلن سریع به حرف ها واکنش نشون میدادم و طرفم رو به بدترین نحو ممکن سر جاش مینشوندم یا وقتی ناراحت و عصبانی بودم، از خالی کردن خشمم روی افراد دور و برم ترسی نداشتم ولی تو این مدت ناخودآگاه وقتی ناراحت و عصبانیم به شدت آروم میشم و سکوت می کنم، نه این که ازش بگذرم و اجازه بدم هرکی هرکاری باهام دلش خواست بکنه ولی صبورتر شدم و طوری رفتار می کنم که گاهی وقتا بهم می گه تو خیلی زرنگی :)))) وقتی این حرفو می زنه احساس می کنم شخصیت پژمان جمشیدی توی سریال زیرخاکی ام، همه فکر می کنن خیلی زرنگه ولی در واقع به شدت احمقه و فقط اتفاقی توی اون موقعیتا قرار میگیره...

زندگی ساده من به طرز غیرمعمولی پیچیده شده و دارم سعی می کنم این معمای سخت رو حل کنم... نمی دونم موفق میشم یا نه... نیاز به تجربه دارم...

کوآلا دور از خود

يكشنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۹، ۱۲:۲۱ ب.ظ

همه‌مان به مقصد می‌رسیم، شاید کمی زودتر، شاید کمی دیرتر، آن‌قدر زود و آن‌قدر دیر که مقصد برای دل‌هامان نه محل توقف، که محل گذر باشد، گذرگاهی موقتی برای عبور.
شاید کمی دیر، شاید کمی زود، شاید کمی سخت، ولی خواهیم رسید.
می‌رسیم و نگاه سردی به اطراف می‌کنیم که یعنی همین؟! و به قصد مقصدی دست‌نیافتنی‌تر به راه می‌افتیم.
و دوباره به مقصد دیگری می‌رسیم و دوباره نگاه تأسف‌باری می‌کنیم و دوباره ادامه می‌دهیم.
تا وقتی نرسیده‌ایم تشنه‌ایم به رسیدن و زمانی که می‌رسیم، توقعمان بیشتر می‌شود و تشنه‌تر می‌شویم برای عبور. دائما در نوسانیم میان رفتن و رسیدن و نایستادن. دائما در نوسانیم میان از دور خواستن‌ها، رسیدن‌ها و از نزدیک، نخواستن‌ها.
ما آدم‌ها آدمِ حرکت کردنیم، آدمِ جریان داشتن،
و مقصدها بهانه‌های کوچکی‌اند برای ادامه...

نرگس صرافیان طوفان

 

این دو سه روز عملا در خونه نبودم. مراسم ها و دورهمی هایی بود که باید شرکت می کردم و دائم ماسک به دهان بودم و فقط به خانواده همسرم نزدیک میشدم ولی باز هم می ترسم...

دلم واسه کتاب ها و فیلم هایی که بعد از ازدواج دیگه دستم بهشون نرسیده تنگ شده دو سه ماهه هیچ کتابی نخوندم و سریالی ندیدم و این واسه کوآلا یه رکورد بزرگه :/ باورم نمی شد این تایم کرونا اینطوری زندگیم بهم بریزه و وارونه بشه مثل دنیای توی فیلم اینسپشن...

یه اتفاق بزرگ افتاده، خونمون پر از سوسک شده به طرز وحشت آوری. از اول صبح افتادیم به جون خونه و داریم خونه تکونی می کنیم تا سم پاشی هم انجام بدیم، دیگه خونمون جای زندگی نیست واقعا :(

 

 

کوآلای سیاه

جمعه, ۲۷ تیر ۱۳۹۹، ۱۲:۴۴ ب.ظ

از عجایب روزگار اینکه یکماه نشده آمدیم و کسی از خاندان همسر رفت...

مادربزرگ مادری همسرم که به موجب ازدواج فامیلی زندایی پدرشوهرم هم محسوب میشد، به دلیل بیماری فوت شدند. دقیقا دیروز بعد از ظهر بود که برای خودم اینور اونور می رفتم که برای مهمونی شام خونه خواهر شوهر بزرگم آماده بشم و تو فکر بودم شب رو با همسری بگذرونم و فردا که بیکاریم رو کجا بریم که با تلفن همسری همه چیز به هم ریخت و مات و مبهوت، با لباس سیاه راهی خانه مادربزرگش شدیم، دفعه اولم بود که وارد آن خانه می شدم. مادربزرگش می خواست هفته بعد دعوتمان کند تا بهانه ای باشد برای دورهمی... این زن مهربان را فقط دوبار دیده بودم ولی از گریه های مادرشوهرم دلم آب شد و به گریه افتادم. 

اوضاع بدی بود خیلی ها رو نمی شناختم و غریب بودم ولی خواهرشوهرها حواسشان بهم بود. اول شب بود که با همسری کمی جیم شدیم تا خستگی از تن بدر کنیم و دوباره برگشتیم. بعد از شام راهی خانه همسری شدیم تا کنارش باشم برای دلگرمی...

حالا تنها اینجا نشسته ام و منتظرم تا برویم برای خاکسپاری... خدایا چقدر مرگ تلخ است...

بر کوآلا چه گذشت

چهارشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۹، ۰۲:۴۴ ب.ظ

تا اومدیم از گیجی دربیایم و متوجه بشیم چه اتفاقی برامون افتاده و بتونیم توضیحش بدیم دو ماهی طول کشید... همین قدر ساده نیمه گمشده کوآلا رو بهش دوختند و رفت پی کارش :) 

صبر کردم و کلی دور خودم چرخیدم و تهش آروم گرفتم، نمی دونم کارم درست بود یا نه ولی بیشتر از عقل پی دلم رفتم... امیدوارم پشیمون نشم :| آخرین باری که پی دلم رفتم همه جوره خراب کردم ولی پشیمون نشدم...

واسه کوآلایی که تموم دنیاش خلاصه میشه توی اتاقش و کتاباش و فیلماش و تنهایی قدم زدناش، شریک شدن توی زندگی با یه نفر دیگه و وارد شدن توی یه خونواده شلوغ تر از خونواده خودش و صمیمی تر خیلی سخت بود و همچنان سخته...

بالاخره عقد کردیم، با کلی دردسر و اتفاق که اگه بخوام تعریف کنم میشه مثنوی هفتاد من خنده دار :/ یه عقد ساده توی محضر و بعدش هم یه مهمونی کوچیک و دور دور و تامام

توی این یک ماه که از عقدمون گذشته هم خوب بودیم و هم بد...

خوب از این لحاظ که بالاخره از استرس انتخاب ازدواج و آینده ام رها شدم و بالاخره اون دوراهی دائمی به پایان رسید و هر شب با دلی سیراب از محبت همسرم و خونواده مهربونش و امید به آینده سر روی بالشت می گذارم

بد از این لحاظ که کنار اومدن با این روش زندگی و یه آدم متفاوت خیلی برام سخته، دائم باید در حال سنجیدن حرف هایی که می زنم و می شنوم باشم و این برای یه کوآلا فشار زیادی داره... در حدی که از شدت حرص و استرس دو ماهه مشکلات معده عجیبی پیدا کردم و دیشب از درد تا صبح خوابم نبرد... احساس کردم وقتشه باهاتون حرف بزنم... 

این ازدواج برام یه معمای پیچیده ست که با وجود اینکه وسط کلافم باز هم سعی دارم ازش فرار کنم... نمی دونیم با خودمون و دنیامون چ کنیم ولی ادامه میدیم :|||