روزنوشت های یک کوآلا

روزنوشت های یک کوآلا

دچار بحران وجودی شدم و نمی تونم هیچ چیز رو قبول کنم... واستون از تردید همیشگیم گفتم... دارم به همه چیز شک می کنم... بعد غیر مادی و ماورایی که هیچ نشونه ای ازش نیست، آدمهایی که اصرار دارن برای موفقیت باید تلاش کرد و در مقابل آدم هایی هستند که می گن نباید خواسته و دلبستگی داشته باشیم و فکر کردن رو کاری قبیح می دونن، درست در همون لحظه از کنار یکی داد می زنه نیاز به تلاش نیست تو فقط بهش فکر کن حتمن جذبش می کنی... 

یه تایمی از نوجوونی رو عاشق پیدا کردن توطئه های مخفی بودم. درمورد شیطان پرستی مطالعه می کردم( تنها فایده ش کنفرانس واحد دین و زندگی دانشگاه بود )، درمورد فراماسونری و نظم نوین جهانی می خوندم، به دینم شک کردم، به خونوادم شک کردم، به هدف و تموم چیزهایی که فکر می کنم وجود داره شک کردم... جالبه که هنوز به هیچ جوابی نرسیدم فقط دارم تمام مدت از اطرافم دلیلی واسه شک های بیشتر پیدا می کنم. از وقتی یادم میاد همیشه یه علامت سوال بودم از اون زمان که تو مدرسه دائم جواب این چه سوالیه داری می پرسی گرفتم تا همین حالا که به نزدیک ترین آدم های زندگیم هم اطمینان ندارم... من چوب اعتماد رو زیاد خوردم، هم تو رفاقت هم تو جاهای دیگه... دوست دارم حقیقت رو بدونم در حالی که یه چیزی ته ذهنم میگه حقیقتی وجود نداره... و سوال آخر این که: 

مطمعنی خودت وجود داری؟

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۷ ، ۰۷:۴۵

خب بالاخره این کتاب هم تموم شد. کتاب غیر معمولی ها اثر ملکوم گلدول (با اون موهای فر و قیافه ی بامزه ش:))

تو این کتاب شیوه فهم ما از موفقیت تغییر می کنه و از طریق داستان موفقیت و تجارب آدم های بزرگ دلایل موفقیت مشخص میشه. موفقیت مسیری قابل پیش بینی رو طی نمی کنه. اجدادمون، فرهنگ کشورمون، زمانی که متولد شدیم، فرصت هایی که پیدا می کنیم و مقدار تمرین و تلاشمون تعیین کننده میزان موفقیت ماست. درسته برخی از افراد باهوش تر از بقیه هستند ولی کتاب کریس لانگان رو مثال می زنه که آیکیوی بالاتر از انیشتین داشت ولی به خاطر خونواده فقیر که فرثت های کمتری بهش میداد به هیچجایی نرسید یا مورت جنکلو که با وجود فقر، فقط چون در زمان مناسبی به دنیا اومده بود تونست تبدیل به یه وکیل موفق و ثروتمند بشه... منظور از زمان مناسب چیه؟ مثلا مورت جنکلو زمانی به دنیا اومد که رشد جمعیت به شدت کم شده بود، بهترین مدارس و دانشگاهها به خاطر کم شدن تقاضا ها منتظر اون بودن. سراغ کار میره در حالی که عرضه ی تازه واردان برای بازار کار کم و تقاضا بالاست، پس کاری با حقوق خوب پیدا می کنه و به ثروتی کلان میرسه. 

یا مثل بیل گیتس که خونواده اونو به مدرسه خصوصی فرستادند و اون مدرسه شرایطی رو مهیا کرد که اونا به راحتی به کامپیوتر دسترسی داشتند، درست در زمانی که کامپیوتر ها به اندازه یک اتاق حجم داشتند و برای استفاده از اون پول زیادی پرداخت می شد و نمی شد زمان زیادی هم پشتش بشینی، بعد از اون یک شرکت در ازای کار، زمان رایگانی برای استفاده از کامپیوتر می داد و بیل گیتس تمام مدت برنامه نویسی تمرین می کرد. فرصت بعدی این بود که گیتس اتفاقی باید در کمپ دانشگاه واشنگتن زندگی می کرد که اتفاقا بین ساعت سه تا شش صبح (صرفا به خاطر یک اشتباه) زمان آزاد برای کامپیوتر داشت. فرصت بعدی نیاز شرکت تکنولوژی TRW به برنامه نویس بود که طبیعتا بیل گیتس و یه نفر دیگه از طرف مدرسه خصوصیشون به اونجارفتند. واقعا نقطه مشترک همه این فرصت ها چیه؟ اینها به بیل گیتس زمانی اضافی برای تمرین دادند. تا زمانی که گیتس از هاروارد بعد از سال دوم به قصد تلاش برای راه اندازی شرکت نرم افزاری خودش بیرون زده بود، تقریبا هفت سال پی در پی، بی وقفه برنامه می نوشت... این تاییدی روی قانون ده هزار ساعته، که این مقدار تمرین می تونه باعث موفقیت شما تو یه شغل بشه و اصلن ربطی به هوش و استعداد شما نداره، ثرتمند بودن خانواده فقط می تونه به شما فرصتی برای تمرین بیشتر و اعتماد به نفس بیشتر و در نتیجه موفقیت سریع تر بده...

گلدول تو آخر کتاب داستان زندگی مادر خودش رو میگه و تموم این داستان ها نشون میده موفقیت رو پیشونی کسی  نوشته نشده، فقط نیاز به کمی شانس و تلاش داریم :)))

خوشحالم که کتاب ها دقیقن تو زمان مناسب خودشون دارن به دستم میرسن. این کتاب رو اگه دوسال پیش می خوندم هیچ تفاوتی برام نمی کرد اما الان نه... همه چیز رو سعی می کنم یه نشونه بدونم و به خاطر بسپارم چون هیچ چیز رو بی دلیل نمی فهمیم... حتمن یه جا توی زندگیمون می تونیم ازش استفاده کنیم :)))

۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۷ ، ۰۸:۰۶

فرض کنین اول صبح، خیلی زود بیدار میشین و بعدش تا ظهر همش سر کلاسین، کلی پیاده روی می کنین و ناخن انگشت پاتون هم می شکنه و توی پا فرو می ره و خونریزی و این حرفا... خب مسلمن بعدش کلی خوابتون میاد و بقیه روز تو یه حالت رخوت ملایمی به سر می برین. فکر کنین می خواین بخوابین و سه سری مهمون میان خونه تون. یه سریال تازه هم دانلود کردین و کلی ذوق کردین و دوست دارین ببینین... وضعیت الان من:///

سریال جدید گرفتممم. ایندفعه باز هم یه سریال کره ای. البته اول یه کلیپ دیدم که خوشم اومد و بعد گرفتمش... تازگیا زیاد دارم سریال کره ای می بینم. چخبرمه؟! راستش فکر می کنم از سریال های کره ای بهتر می تونم چیز یاد بگیرم تا سریال های آمریکایی. دور بودن فرهنگ ها و غیر واقعی بودن شرایط باعث می شن من به اون فیلما فقط به چشم سرگرمی نگاه کنم (به غیر از سریال هایی که بندیکت بازی کرده) ولی سریال های کره ای انقدر واسم راحت و جاافتاده س که دیگه محو تفاوت ها نمی شم. روابط خونوادگی و تعارفاتی که شاید بیشتر از ما ایرانی ها باشه تو این سریال ها باعث حس راحتی من شده... شایدم نظرم اشتباه باشه نمیدونم...

به هر حال که کوآلاتون رو تمام روز با چشمای نیمه بسته جلوی مهمون تصور کنین... با وجود تموم خستگی ها شش قسمت سریال هم دیدم. ولی کتابمو نخوندم، خیلی اعصاب خورد کنم، انقدر نمی خونم تا مهلتش تموم بشه بعد شب آخر تا صبح بیدار میمونم... خودآزار دقیقه نودی...

آدما همه شون داستان های خودشون رو دارن... خاطراتی که دوست دارن همیشه به یادشون باشن و یادآوریشون لبخند به لباشون میاره یا خاطراتی که دوست دارن فراموش کنن و ناراحتشون می کنه... خیلیا دوست دارن به عقب برگردن و دوباره تجربه کنن ولی من هرگز دوست ندارم به گذشته لعنتیم برگردم...

یجا خوندم ما آدما آرزوی عمر جاوید داریم ولی حتی نمی دونیم با یه بعد از ظهر بارونیمون چیکار کنیم... این حجم از ابدی طلبی با وجود ندانم کاری دائمی تو وجودمون غیر قابل قبوله واسم... زمانی که سریال گرگ و میش رو میدیدم، دوران مدرسه، خودمو جای بلا یا آلیس میذاشتم و فرض می کردم با یه زندگی نامیرا چیکار می کنم... خیلی جالبه ولی کار خاصی نمی خواستم بکنم... هنوزم نظرم عوض نشده. 

شما چی؟ دوست دارین خاطره ای رو فراموش کنین؟ اگه بدونید هیچ وقت نمیمیرید با زندگیتون چیکار می کنید؟

۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۷ ، ۰۸:۰۶

در روزگاران قدیم، آن زمان که هنوز زمانی وجود نداشت، درواقع چیزی وجود نداشت، تنها چیزی که بود هیچ بود... هیچ از هیچ بودنش خسته شد، چرا خسته شد؟ چون آگاه بود و خلاقیت داشت. می دانست که می تواند همه چیز باشد ولی برای این که همه چیز باشد به ابعاد و زمان نیاز داشت...

پس هیچ اراده کرد و انفجاری رخ داد، تکه تکه شد و تمام کهکشان ها با سیاره ها و ستاره هایش را اتم به اتم تشکیل داد، این کار را همین طور ادامه داد ولی باز هم هیچ تبدیل به همه چیز نمی شد... تکه ای از خود را کند و در بهترین سیاره اش به عنوان تک سلولی زنده ای گذاشت... هیچ نهایت نداشت و آنقدر تکثیر شد تا تمام زمین را موجودات زنده فراگرفت... اما چیزی کم بود، هیچ نیاز به هیجانی جدید داشت پس انسان را ساخت و تنها به آن از آگاهی خودش داد. این آگاهی به انسان حق انتخاب و رشد داد. انقدر انتخاب ها زیاد شد که انسان هیچ بودن خودش را فراموش کرد... انسان مضطرب و ناهماهنگ شد، در مقابل جریان زندگی و خوبی ها مقاومت کرد و با همنوع خودش جنگید... انسان ها خود را از هیچ جدا کردند و او را موجودی ترسناک فرض کردند، چطور هیچ می توانست به خودش آسیب برساند؟

از هیچ نماد هایی ساختند، اصل وجودیشان را فراموش کردند و از بازگشت به هیچ ترسیدند... 

اما هیچ با مهربانی و آغوش باز منتظر آنها بود و هر چه خواستند به آنها داد حتی اگر به ضررشان بود... اینجاست که مولانا میگه: "ای هیچ بهر هیچ بر هیچ مپیچ"

آیا روزی انسان، هیچ بودن خودش را می پذیرد؟

 

۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۷ ، ۰۷:۱۴

صبح خوب و پر انرژی ای رو شروع کردم. چندتا کامنت خوب داشتم و ممنونم ازتون. تو راه رفتن به آموزشگاه بودم که دیدم شهرداری داره درختا رو خلوت می کنه. روی زمین پر از شاخه های خشک درختا بود. راستش یکم ناراحت کننده بود ولی در کل حال خوبی داشتم که هیچی از بین نمی بردش. احساس می کنم بیشتر به خاطر این بود که دیشب خوب خوابیدم و صبح سرحال بودم... کلاسشو زودتر از همیشه تعطیل کرد و سریع رفتم سمت خونه. 

بعد از ظهر از شدت حال خوب پاشدم و اتاقمو مرتب کردم بنابراین فهمیدم یه رابطه مستقیمی بین ذهن و اتاقم هست، اگه حالم خوب باشه و ذهنم آروم اتاقم تمیزه و اگه ذهنم درگیر و پر هرج و مرج اتاقم داغون. جالبیش این بود که یه عالمه برگ اکالیپتوس از اتاقم جمع کردم... 

چند روز پیش که با دوستم رفته بودیم کوه تو پارک کنار اونجا یه درخت اکالیپتوس دیدیم و دوستم گفت بخور این برگ واسه سرماخوردگی عالیه که خواهرم سریع یه عالمه جمع کرد تو کیف من و یادش رفت ببره. امروز هر چی جمع می کردم توش برگ اکالیپتوس بود... حتی سر کلاس که نمونه کار تحویل میدادم از وسط پارچه ها اکالیپتوس افتاد بیرون. چه اسم باحالی داره... اکالیپتوس... دوست دارم هی بنویسم... وقتی داشتم جمع می کردم به مامانم گفتم یه وبلاگ به اسم کوآلا دارم... اینم از غذام و کلی بهم خندید و به انتخاب درست اسم برای وبلاگم آفرین گفت :/ می ترسم با همین فرمون برم جلو قیافم هم عوض بشه :دی 

بعد از اون هم کلی استراحت کردم خیلی چسبید جاتون خالی... کنار بخاری بساط کرده بودم و پتو روی پاها داشتم کتاب می خوندم :))

عصر به دستور مادری ماکارونی درست کردم، می خواست شب بره خونه زنعموش که واستون گفتم و برحسب اتفاق دلش هوس ماکارونی کرده... منم که تو خونواده به ماکارونی های خوشمزه معروفم ولی هیچکس نمی تونه بهتون بگه چه مزه ای میده چون هر سری با یه مزه جدید می پزم... عاشق آشپزیم چون میشه هر کاری دوست داری باش بکنی (به جز قرمه سبزی، روش تعصب دارم :دی) از اینام که همیشه در حال پختن یه غذای جدیدن یا به روشی جدید... 

شب هم که به دیدن فیلم گذشت و آسایش از نبود مادر :دی

حس خاصی دارم، یعنی یجورایی فکر می کنم امیدوارم. امید دارم به آینده ای که هر لحظه دارم بهش نزدیک تر می شم. من اشتباهات زیادی کردم و تجربه های زیادی داشتم ولی میدونم که چندین برابر اون تجربه های خوب و بد دیگه در انتظارمه و می تونم واسه اونا بهترین باشم...

۲ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۷ ، ۰۷:۲۸

صبح فقط تونستم پست بگذارم و پاشم با مادری برم آزمایشگاه، جایی که میریم طبق معمول باید خیلی شلوغ می بود ولی نبود و سریع نوبت گرفتیم. خون گرفتن واسه من اصلن صحنه جالبی نیست، صورتمو یه طرف دیگه کردم و وقتی سوزن وارد دستم شد (بیشتر بخاطر اینکه حواسم پرت بود) پریدم بالا و خانمی که مسئولش بود کلی غر زد که چرا حرکت می کنی؟! اگه سوزن حرکت می کرد تو دستت چیکار می کردی :| من آب شدم از خجالت... 

بعدشم که از مادری جدا شدم و رفتم  کتابخونه. جدیدا واسه تحویل کتاب خیلی معطل می کنند، کاش به جای این کامپیوتر چرت می تونستم وسط قفسه ها راه برم تا انقدر وقتی اسم کتابو می بینم و ذوق می کنم و می خوام امانتش بگیرم ولی تو کتابخونه نیست یا امانته ضد حال نخورم... کتاب جدیدی از استر هیکس گرفتم و نشستم تا آماده شدن کتاب قبلی که خانمی با دیدن اون کتاب سر حرف رو باز کرد و درمورد استر هیکس و بقیه دوستان در این زمینه حرف زدیم، می گفت همه کتاب های استر هیکس یجوره و یکیش رو که بخونی انگار بقیه رو خوندی... رفتم کتاب وین دایر رو هم گرفتم و بحث به بقیه نویسنده ها کشید و گفت از برایان تریسی خوشش نمیاد و به نظرش کتابای هیکس خیلی بهترن. با نظرش موافقم کتابای هیکس و جمله های کتابش خیلی دوست داشتنی تره. لحظه آخر که داشت می رفت گفت "کتابای والاس رو هم بخون خیلی خوبن، من که هر چی گشتم تموم کتاباش امانت بود" و رفت...

همون لحظه اسممو صدا زدند و گفتند کتابی که سفارش داده بودم مفقود شده و می تونم یه کتاب دیگه بردارم، راستش اینو به عنوان یه نشونه گرفتم و سریع رفتم والاس رو سرچ کردم، برحسب اتفاق یکی از کتابهاش موجود بود و منم سریع گرفتم. اسم کتاب علم ثرتمند شدنه. نمی دونم کتابش خوبه یا نه فقط می دونم که هرروز بیشتر به جمله "کتاب ها ما رو انتخاب می کنن تا بخونیمشون" اعتقاد پیدا می کنم... بعد از گرفتن کتاب ها سری به بخش مجلات زدم و شماره جدید موفقیت رو خوندم، عاشق احمد حلتم و از کتابخونه ممنونم که همیشه جدیدترین جلدشو واسه خوندن می ذاره. وقتی رسیدم خونه ساعت دوازده و نیم بود و کلی ضدحال خوردم...دلم می خواست بشینم و پست ها رو بخونم ولی دوازده که میشه بسته م تموم میشه و نمی تونم بیام. اولش یه راهکار خوب واسه محدود کردن زمان اینترینتم بود ولی الان بیشتر روی مخه... 

بعد از ظهر از شدت خستگی خوابم برد و وقتی هم که بیدار شدم خوابالود بودم و نتونستم کارای کلاس رو تموم کنم. کمی از کتاب غیر معمولی ها رو خوندم و با خونواده تلویزیون دیدیم... 

یه روز عادی با حس خوب بهترین چیز واسه منه... حالا دیگه شلوغیا کم شده و افسار زندگیم دستم افتاده، فکر کنم با این اوضاع داغون برای کنترل شرایط جدید، اگه ازدواج کنم برم تو کما... 

اوایل که پست می گذاشتم دلم می خواست و نوشتم که دوست دارم شب ها خسته بخوابم و صبح ها واسه زود بیدار شدن دلیل داشته باشم... مرسی از کائنات که خواسته م رو برآورده کرد و مرسی از خودم که از هر دو شرایط ناراضیم... واقعن کی ما به شرایط خودمون راضی میشیم؟؟؟  (-_-)

۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۷ ، ۰۷:۰۹

دیشب فقط چهار ساعت خوابیدم. صبحانه یه شیربرنج مامان پز بدمزه زدیم به بدن و زدیم بیرون، دوباره برنامه کوه و براه بود. حتی از قبل هم کمتر حرف می زدم هوای سرد صبح به طرز عجیبی آرامش و تمرکز عالی ای رو بهتون میده، به شرط این که واسه کلاس بیدار نشده باشی... تمام روز کسل بودم ولی از اضطراب و سرگیجه خبری نیست... بالاخره خواهری روانه خونه شد و همه چیز به روال سابق برگشت... 

کتاب "تعالیم آبراهام" بالاخره تموم شد. کتابی که از ارتعاشات میگه و از تموم اتفاقات بدی که تو زندگینتون میفته. به نظر من هیچ کتابی بهتر از این نمی تونست این قانون رو مفهومی تر و کامل تر بیان کنه... وقتی آرزویی دارید دو چیز مهمه: یکی شدت آرزوتون (یا همون مدتی که بهش توجه می کنید) و دومی پذیرفتن یا مقاومت در مقابل اون یعنی این که وقتی شما اون آرزو رو تصور می کنید حس خوبی مثل لذت و عشق و انتظار دارین یا حسرت و عصبانیت و ناامیدی؟ احساس شما تعیین می کنه که شما برای گرفتن آرزوتون آماده هستید یا نه...

آخر کتاب هم 22 بازی یا روش برای بهتر شدن حس و ارتعاشتون نوشته که خیلی خوبن... یه جا یادداشت کردم و حتمن تو روز ازشون استفاده می کنم... الان دیگه واقعن می خوام روی احساساتم تمرکز کنم، بشناسم و بهترش کنم تا یه روز خوب و یه زندگی موفق داشته باشم... موفقیت فقط به معنی پول و ثروت نیست بلکه صد در صد میزان لذتیه که از زندگیتون می برین. بعد از خوندن این کتاب می تونین آگاهانه به زندگیتون گند بزنید چون مسئولیت تک تک اتفاقات با خودتونه نه کشور و خانواده و بیماری ها...

۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۷ ، ۰۷:۵۲

متاسفانه عملیات کوه انجام شد (خواهری هم اومد و سه نفره بودیم) بعدش هم خواهری چند جا کار داشت که همراهش رفتم، دلشوره فقط باعث کرختی و بی حالیم شده و اصلن نمی تونم کاری انجام بدم... وقتی دوروبرم شلوغ باشه و روتین زندگیم بهم بخوره ذهنم هنگ می کنه، از خودم خبر ندارم و همه چیز واسم قاطی میشه... این قاطی شدن باعث میشه که هیچ کاری انجام ندم و همین هم باعث ناراحتی و عصبانیتم میشه، اگه این وسط هم مادری مثل مادر من داشته باشید که دائم در حال غر زدن و تحقیر کردنه حتمن نابود می شین... این اضطراب به علاوه سرگیجه عجیبی که چند روزه دچارش شدم و علتش رو نمی دونم به علاوه خشمم از خودم و بقیه باعث شده که بد اخلاق بشم و دارم رفتار هایی از خودم نشون میدم که به عصبانیتم اضافه می کنه. دوست ندارم خواهرم فکر کنه که این خونه ما موندنش منو ناراحت کرده ولی در عمل دارم اینو نشون میدم :(( تازه جاتون خالی ظهر برادرم و همسر و فرزند گودزیلاش خونمون اومدن و جهان منو به ورطه بیگ بنگ کشوندن... آدم های زیاد، کار های عقب افتاده، بی نظمی بیش از حد، اتفاق های سرزده، رفتارها و عکس العمل های بد می تونن بهشت رو تبدیل به جهنم کنن. 

اصلن حالم خوب نبود امروز و به خاطر این که نتونستم حال خوبمو حفظ کنم ناراحتم... انگیزه هام از دست رفته و حتی باید از همون نقطه ی صفری که توش بودم هم عقب تر برم... 

فهمیدم توانایی کنترل خودم تو شرایط جدید رو ندارم و این خیلی وحشتناکه...واسه این یکی هیچ راه حلی به ذهنم نمیرسه :/// مثل همیشه... 

آخر شب با خوندن کتاب "تعالیم آبراهام" یکم آروم شدم، خوندن سطر سطر این کتاب امید و آرامش رو بهتون تزریق می کنه... به شدت توصیه می کنم بخونید... 

نمی دونم آخر این قصه چطور تموم میشه...

۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۷ ، ۰۸:۰۱

یه روز واقعا عالی چه روزی می تونه باشه، روزی که از وقتی بیدار میشی تا شبش هوا بارونی باشه و توام بیرون بری. البته جایی که رفتیم رو دوست نداشتم، از ظهر که خواهرم اومد خونه و پاشدیم تو بارون رفتیم خونه مادربزرگ مادری، باهاش رابطه خوبی ندارم ولی خاله کوچکم هم اونجا بود و کلی گفتیم و خندیدیم... وقتی وارد خونه شدیم اول خاله ام رو نشناختم، به لب هایش ژل تزریق کرده بود دماغشم که از قبل عمل کرده بود، نمی گم عمل کردنش کار زشتیه چون بدن هر کسی به خودش مربوطه ولی واسه خودم اصلن مناسب نمی دونم و به نظرم اشتباه ترین کار ممکنه... عصر با خاله ام به خونه اش که بیست متر اونطرف تر بود (خاله ام طلاق گرفته و مجردی زندگی می کنه)، یه خونه بزرگ بود و به نظرم واسه یه نفر زیادی بزرگ بود. توی اتاقش که رفتم زندگی ایده آل خودم رو دیدم. یه رخت خواب کوچیک کنار بخاری پهن شده بود، کنارش یه سه راهی و شارژر و هندزفری بود. مودم وایفای پر سرعت هم که اونطرف اتاق داشت چشمک میزد... به نظرم یه چیز ارثیه تو خونوادمون کوآلا بودن :)))

بعدش هم خاله رو با خواهری رسوندیم سرکار (دستیار دندون پزشکه، ترسناک ترین شغل ممکن بعد از دندونپزشکی) و تو راه برگشت از رفتن تو چاله های پر آب خیابون و پاشیدن آب تا ارتفاع دو متری لذت بردیم (با تشکر از شهرداری اون ناحیه). تقریبا غروب بود که رسیدیم خونه خواهری و وسایل رو جمع کرد تا شب خونه ما لنگر بندازه :))) 

اگه گرفته شدن تختم توسط بچه خواهر و بقیه محوطه اتاقم توسط خواهرم و اون یکی بچه ش (به دلیل اینکه اتاق من گرمتر از بقیه مناطقه) رو ندید بگیریم شب خوبی بود و دوست داشتم. تنها چیزی که اذیت کرد دلشوره و اضطراب بی دلیلی بود که از غروب توی دلم افتاده و رهام نمی کنه... حالا فکر کن بعد از این قضایا دوستم پیام داده فردا بریم کوه، حتمن داستان جالبی میشه :// 

چقدر بده که نمی تونم کتاب بخونم :((( نور خواب بچه ها رو اذیت می کنه، این پست رو هم دارم قایمکی زیر پتو می نویسم :/// راستی چند تا بازی از گوشی خاله جان گرفتم و تا خونشو درنیارم رهاش نمی کنم :)))))

امیدوارم بتونم بخوابم...

۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۷ ، ۰۸:۰۵

یکی از نکته هایی که تو زندگیم سعی می کردم همیشه به یاد داشته باشم، اینه که زندگی رو جدی نگیرم. همه چیز خیلی ساده تر از اون چیزیه که فکرشو می کنی، ذهن ما علاقه داره همه چیزو پیچیده کنه و جواب های ساده رو بی اهمیت میدونه و واسه اندیشه های عمیق ذوق نشون میده. وقتی زندگی رو سخت بگیری سخت میشه، یعنی همون چیزی که انتظارشو داری، وقتی واسه ی موفقیت به دنبال یه فرمول طولانی از تلاش های 24 ساعته و استعداد بی حد و امکانات فراوان می گردی و بعد می شینی حسرتشو می خوری و هیچ کاری نمی کنی به هیچ جایی نمی رسی. 

راستش تا قبل از این منم تقریبا همین تفکر رو داشتم که تعدادی آدمها از بقیه موفق ترند ولی درست که نگاه می کنم می بینم تلاش و تمرین و استفاده از فرصت ها کافیه. شناگرها واسه مسابقه هرروز یه تایمی تمرین رو انجام میدن تا آماده باشن، مایکل فلپس هرروز سه بار این تمرین رو انجام میداده و حالا دیوارهاش واسه مدال هاش کافی نیست فکر کنم... یا جوانی بیل گیتس درست در زمان انقلاب کامپیوتر بود، گیتس که عاشق ریاضی بود برنامه نویسی رو شروع کرد و فرصت ها به او زمانی اضافی برای تمرین داد. تا زمانی که گیتس از هاروارد بعد از سال دوم به قصد راه اندازی شرکت نرم افزاری خودش بیرون زده بود، هفت سال بی وقفه برنامه می نوشت. (همون قانون ده هزار ساعت)

 پس فقط تلاش و پیدا کردن فرصت ها لازمه... هر چند ما به اندازه بیل گیتس خوش شانس نیستیم، مکانی که به دنیا اومده و خونواده ثروتمندی که داشته واقعا کمکش کرده برای شانس ها...

"زیرا به هر که دارد داده شود و فراوانی یابد و از آنکه ندارد، آنچه دارد نیز گرفته شود" آیه 29 انجیل متی

جمله ی خیلی باحال و درستیه به نظرم البته من اینو تو کتاب "غیر معمولی ها" نوشته بود من انجیل رو تا حالا نخوندم :|||

حالا می تونیم واسه موفقیت پیه تلاشرو به تنمون بمالیم و برای فرصت هام از قانون جذب و باهوش بودن خودمون استفاده کنیم :)))

یادمه وقتی بچه بودم یه جا خوندم (فکر کنم مجله بود) که پدر بیل گیتس یه نجار فقیر بوده، و با این تفکر "وی در خانواده ای فقیر و مذهبی چشم گشود"، بیل گیتس رو الگوی خودم قرار داده بودم... دیشب کاخ آرزوهام پودر شد که فهمیدم طرف باباش یه وکیل پولدار و مادرش دختر یه بانکدار معروف بوده :/// کاش یکم به جای خاله زنک بازی می رفتم سرچ می کردم زندگی نامه آدمای موفق رو تا الان این طوری نباشم...

جاتون خالی امروز ظهر پنج ساعتی خوابیدم، خیلی خوش گذشت یه عالمه هم خواب های عجیب غریب دیدم :))) به طور همزمان دارم کتاب غیر معمولی ها و تعالیم آبراهام از استر و جری هیکس، که درمورد قانون جذبه رو می خونم (به خاطر اینکه امروز فردا باید برم کتابخونه مرکزی شهرداری و پسش بدم) دارم همه قانونا رو با هم ترکیب می کنم و مطمعنا تهش یا انفجار کوچیک رخ می ده... خدا رو چه دیدی شاید یه حرکت درست حسابی ازش دراومد :)))) امروز سر کلاس مربیمون گفت کارت خیلی خوبه :))) مامانمم بهم گفت کارت عالیه :))) واقعا چی بهتر از این دوتا تعریف... صبح همون صاحب فروشگاه که بهتون گفتم، گفته بیا واسه صندوق داری، اومده بود دم در خونمون و من نبودم با مادرم حرف زده بود (بچه محلیم و آشنا). گفته که دوست داریم دختر شما بیاد که هم بچه محل و قابل اطمینانه هم قبلا کار صندوقداری انجام داده... یعنی تو این اوضاع بیکاری دیده بودین صاحبکار بیاد دم در خونتون و اصرار کنه بیا سرکار؟ چقدر من کم عقلم :////

کاش این کلاس خیاطی و هدف انتهاییش رو نداشتم و هر جا دوست داشتم سر کار می رفتم... چرا شرایط واسه من اونطور که دوست دارم پیش نمیره؟ یا هیچ خبری نیست یا یهو همه چی با هم پیش میاد... چخبره؟؟؟

۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۷ ، ۰۸:۳۲