روزنوشت های یک کوآلا

روزنوشت های یک کوآلا

۴۰ مطلب با موضوع «روزنوشت» ثبت شده است

این که فکر می کردم ذهنم تمرکز داره میگیره کاملا اشتباه و مزخرف بود. این تمرکز نیست... نمی دونم چیه فقط تمرکز نیست... من هیچ نظمی ندارم و از اتاقم کاملن مشخصه. وقتی انقدر شلخته ام زندگی و مغزم هم مشخصا شلخته و نامنظمه. هر وقت که سعی می کنم منظم باشم بازم یه جاش لنگ می زنه و این به نظرم وحشتناکه. هیچوقت دوستش نداشتم و دلم نخواسته این شکلی ادامه بدم ولی نمی تونم... واقعا در این مورد خیلی ناتوانم. هر کاری تونستم کردم، برنامه ریزی روزانه و صبح به صبح جمع کردن اتاق(نیم ساعت بعد همون قبلی می شه) و فکر کردن به اهدافم(هرچند هدفی ندارم) و کلی کارای دیگه. فکر می کنم این یه چیز ارثیه چون مادرم و خواهرم هم همینطورن. بی نظمی از قیافه هامون میباره و هممون بابتش متاسفیم و به هم دیگه غر می زنیم اما هیچی. اعترافش وحشتناکه... چقدر خوبه که هیچکس اینجا منو نمی شناسه :)))

اگه یه روز بتونم این بی نظمی رو برطرف کنم عالی می شه. مثل اینه که وسط یه جنگل که تموم درختاش مثل همه و مه هم جریان داره بخوای راه خروج رو پیدا کنی :| تازه یه خرس به اسم زمان هم دنبالته که تو رو بخوره :| چیه این زندگی؟ 

همیشه فکر می کردم به خاطر این که بابت هر مشکل یه عالمه گزینه روی میز میارم خیلی خلاقم ولی برعکس ایده هایی که فقط در حد ایده بمونه به درد عمه ی آلبرت انیشتین می خوره :/

کاش یه معجزه می شد و من از این جنگل مه آلود به یه دشت با آسمون صاف آفتابی می رسیدم و یه نفس راحت می کشیدم :)))

۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۷ ، ۰۹:۱۱

تازگی ها مغزم به سکوت و آرامش خاصی رسیده. قبلن وقتی به خودم می گفتم من الان به چی فکر می کنم؟ یه عالمه صدای "من، من، من..." از گوشه کنار ذهنم میشنیدم. کلی طول می کشید و آخرشم نمی تونستم فکر و دغدغه اصلیمو پیدا کنم و خسته می شدم اما چن روزه وضع برعکس شده... 

حالا دیگه می شینم و انتخاب می کنم به چی فکر کنم چون قبلش ذهنم تقریبا خالی بوده و تمرکزم بالا رفته. می خوام همین رویه رو ادامه بدم. این که هر شب هر چی تو مغزم می گذره رو می نویسم خیلی کمکم کرده... فکرام زیادن ولی وقتی می خوام یادداشتشون کنم بیشترشون گم و گور می شن و فکرا تو جای درست قرار می گیرن. واسم جالبه.

 تازگیا وقتی آدما دارن حرف می زنن به کلمه هاشون توجه می کنم، چه معنی می ده و آیا واقعن جای استفاده شون اینجاس؟ چه کلمه ای واسه این جمله بهتره؟ البته سریع گیج می شم چون در این زمینه هیچ دانش تخصصی ندارم و سریع پرونده شو تو ذهنم می بندم، حتی بعدن یادم نمیاد تا درموردش تحقیق کنم. شاید دارم سخت می گیرم...

این چند روز هوا آفتابی بود و فقط باد سرد. حیفه که اینطوری بدون بارون داری آخرین روزاتو می گذرونی و می ری پاییز جان، شروع خیلی خوبی داشتی نذار اینطوری تموم بشه :) دارم تموم لذت ممکن رو از این صحنه ها می برم. راستی کی گفته جمعه ها صبح فقط باید بری کوه؟ من عصر رفتم کلی کیف داد تازشم کمتر خسته شدم، چیه این عادتای مسخره؟ ملت فکر می کنن خلوته همه صبح میان... یاد بگیریم هر کاری بقیه می کنن به معنی درست بودن نیست و ما می تونیم یه روش دیگه رو امتحان کنیم شاید خیلی بهتر باشه، شایدم بدتر باشه نمی دونم... :|

بازم دوباره زد به سرم برنامه ریزی کردم. این سری چسبوندم به در کمدم تا جلوی چشمم باشه (هر چند عمل نکردم). مادر گرام صبح اومد تو اتاق یهو چشمش افتاد بهش، هرهر خندید :((( گفتم به چی می خندی، فرمودند واسم جالبه فقط می نویسی هیچوقت عمل نمی کنی. اول صبحی دلمان شاد شد.

و رفت :| همین... خدایا بسه دیگه :'(


۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۷ ، ۰۷:۳۱

گاهی وقتا فکر می کنم که این وسیله ای که الان دارم، شرایط الانم، زندگی الانم، اینا رو چطور به دست آوردم... چطور به اینجا رسیدم؟ چیزایی که قبلن فقط برام یه حسرت بود الان یه اتفاق پیش پا افتادس و چیزایی رو از دست دادم که قبلن واسم بی ارزش بودن و الان اهمیتشون رودرک می کنم. 

گذشته و آینده چیه؟ گاهی وقتا خودمو همون بچه دبیرستانی می بینم که فردا امتحان داره و داره از استرس میمیره ولی لای کتاب رو باز نمی کنه یا همون دختری که روی تخت بالایی خوابگاه می خوابه و انقدر چت می کنه تا ساعت پنج صبح بشه و با ترس از بیدار نشدن واسه کلاس هشت صبحش، از شدت خستگی بیهوش میشه... آینده رو نه ولی گذشته رو می تونم حس کنم و دوباره تو ذهنم تجربه کنم. زمان چیز عجیبیه... درکش برام سخته که چطور تغییر می کنه و می گذره بدون اینکه من بفهمم و ازش استفاده ببرم. اصلن استفاده کردن از زمان به چه معنیه؟ 

شاید بهترین استفاده از زمان الانم همین وقت تلف کردنام باشه. کی می دونه؟ این همه تلاش واسه چیه؟ این همه دویدن برای چی؟ من که آخرش هیچ حرکتی نمی زنم این حجم از استرس و نگرانی برای از دست دادن زمان حال چیه؟

" یکی بودن با زندگی،یکی بودن با زمانِ حال است.سپس متوجه می شوید که صرفا زندگی نمیکنید بلکه زندگی،شما را به وجد می آورد.زندگی یک رقصنده است و شما آن حرکت موزون هستید."

از این جمله خیلی خوشم اومده و ذهنمو درگیر کرده. دوس دارم به جای نگرانی برای آینده و برنامه ریزی هایی که هرگز عملی نمیشه تو زمان حال زندگی کنم. دوست دارم این فکرای بیخود رو از مغزم حذف کنم تا شاید جای خالیشون با افکار بهتر و قشنگ تری که زندگیمو بهتر کنه، پر بشه. 

بالاخره کوآلاتون کمبود خواب هاشو برطرف کرده و شروع کرده به فکر کردن و استفاده از نورون های عصبی کپک زده ش... باشد که رستگار شویم :)

پ.ن:

واقعا اگه موزیک رو نداشتیم دنیا تا چه حد می تونست وحشتناک و خسته کننده باشه؟ دلم می خواد انقدر گوش بدم تا ملودیش با مغزم یکی بشه:)))

۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۷ ، ۰۸:۳۷

از تمام سریال های جهان متنفرم. واقعا درک نمی کنم چطور می تونم ببینم. هر سری توبه می کنم و دوباره دلم هوس می کنه و میرم سراغش :( 

شما فکر کن یه سریال رو شروع می کنی با همه آدماش آشنا می شی باهاشون زندگی می کنی و تو شادی و غمشون شریک می شی و بنگ... سریال تموم میشه :/ یعنی چی عاخه؟ چرا من به آدمای توی زندگیم وابسته نمی شم ولی به شخصیت های سریالی که سه روزه دارم می بینم وابسته می شم و تیتراژ قسمت آخر رو که می بینم می خوام زااار زااار گریه کنم؟ این چه وضعیه؟ 

بعد از تموم شدن فیلم و سریال ها خیالبافی های من شروع میشه. می شینم تو ذهنم بازیگر ها رو تصور می کنم... این آدم تو زندگی واقعیش چه قصه ای داره؟ چه دوستایی داره؟ اخلاق و احساساتش چطوریه؟ چه مشکلاتی ممکنه داشته باشه؟ تفریحاتش چیه؟ 

افکار مزخرفیه... می دونم، ولی اینم زندگی منه. هیچ وقت اسم بازیگرا رو سرچ نمی کنم و تو ویکی پدیا دنبالش بگردم، بیشتر دوست دارم زندگیشون رو خودم تصور کنم. البته یکی دوبار تصوراتم رو با واقعیت سنجیدم و می دیدم کاملن برعکس تصور کردم ولی بازم با افکار خودم راحت ترم :)

اولش با خودت میگی روزی یکی دو قسمت بیشتر نمی بینم ولی قسمت اول رو که شروع می کنی خواب و خوراکت نابود میشه و تا وقتی چشمات درنیاد ولش نمی کنی... خب خدارو شکر قبل از دراومدن چشمام تموم شد. اتاقم انقدر به هم ریخته س که هر جا پاتو بذار صدای ترق شکستن یه چیزی رو میشنوی ولی نمی دونی چیه چون یه لایه لباس هم روشه. کلی کار نصفه نیمه دارم و باید یکم به خودم برسم... شبیه زامبیا شدم :)


۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۷ ، ۰۹:۰۶

تمام دیروز رو نشستم فیلم دیدم :/ بعد از مدتها یه سریال کره ای دیدم. زندگی یه روانپزشکه که خودش فوبیای عشق و رابطه داره، کلن تموم افرادی که تو فیلمن یه اختلالی دارن یه عالمه اسم جدید یاد گرفتم. از سریال کره ای زیاد خوشم نمیاد چون زیادی رابطه رو لوس می کنن و کشش میدن ولی این یکی خوب بود نسبت به بقیه. البته بیشتر به خاطر لباس پوشیدن، غذاها و طرز رفتارشون باهم دیگه از کره ای ها خوشم میاد. واقعن جالبه که انقدر سریع هر چی تو ذهنشون میگذره تو قیافشون مشخص میشه و سریع هم واکنش نشون میدن. البته زندگی واقعیشونو نمی دونم تو فیلم ها که این طوره ...

مطمعنم منم اگه یه سر به روانپزشک بزنم یه عالمه اختلال توم پیدا می کنه. یه آدم خجالتی که از جمع وحشت داره و توانایی تشخیص هیجاناتش خیلی کمه با یه کم افسردگی مزمن که باعث بدبینیش میشه و بدون توانایی تصمیم گیری و عمل کردن بهش. من با تموم وجودم می دونم که نقاط ضعفم چین و اونقدر زیادن که نقاط مثبتم به چشم نمیان و لیاقتمه که دائما سرزنش بشم. 

تموم تلاشمو می کنم که مثبت باشم و رشد کنم و مفید باشم، واسه جامعه نه، واسه خونوادم و آدمای دوروبرم... ولی خسته میشم گاهی وقتا...

واقعن کاش دکمه ریست فکتوری داشتم :(

۸ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۷ ، ۰۷:۳۸

چهار ساعت تمام بدون هیج استراحتی حتی واسه پنج دقیقه کلاس داشتم. مدرسه و دانشگاه نیس که تایم آزاد داشته باشیم. هر چند اون تایم آزاد کمک زیادی نمی کرد فقط به درد خوردن می خورد:/ 

بعدش که اومدم خونه و ناهار نخورده زدم بیرون دوباره و رفتم کتابخونه. بعدشم یه مهمونی ریز خونه خاله که واسه من به شدت عذاب آور بود... از جمع های فامیلی خوشم نمیاد دائم باید کنایه ها و فوضولی ها رو تحمل کنی و مواظب حرفات باشی که به کسی برنخوره :/

زندگی همه مثل یه داستان پیچیده ست که هرروز واسه خودش اتفاقای جدیدی رو می کنه. زندگی منم همینطوره علاوه بر اتفاقات جدید دورو برم اتفاقات جدیدی توی وجودم داره شکل می گیره. انقدر دورمو با کتابای روانشناسی و رمان های خوب پر کردم که حس می کنم کارکرد مغزم داره بهتر و عمیق تر می شه. اما هنوز سر کلاف افکارم رو پیدا نکردم. هنوز نمی تونم دسته بندی کنم و تمرکز داشته باشم رو یه موضوع. تو لحظه حال زندگی کردن پر ارزش ترین چیزیه که می خوام بهش برسم و هنوز برام در حد یه رویا دست نیافتنیه....

این که دائم تصمیم می گیرم و رها می کنم باعث می شه این کارهای ناتمام یه گوشه از مغزمو درگیر کنه دائم و نه تمومشون می کنم نه حذف.

چقدر خوبه که نوشتن رو دارم وگرنه یذره نظم هم نداشتم. دیشب داشتم فکر می کردم کلی کار دارم و وقتشو ندارم که تمومش کنم و چنلن سردرگم شدم که می خواستم همه چی رو بدم به دست چپم و بخوابم. همون لحظه گوشه یه کاغذ باطله نوشتم کارام چیه و وقتی نگاه کردم دیدم اونقدرام که فکر می کردم زیاد نیست و دست به کار شدم. هر چند به همه ش نرسیدم و یکی رو محول کردم به مادر و یکی رو حذف کردم ولی مطمعنن بهترین کار رو در اون زمان کردم.

تصورم از برنامه ریزی یه سررسید بود که تو هر صفحه ش از شب قبل واسه تموم ساعتای بیداریت کار تعیین می کنی ولی فهمیدم برنامه ریزی می تونه فقط روی کاغذ آوردن کارات و اولویت بندیشون باشه. شاید بگین این که مشخصه ولی دونستن با درک تجربی واسه من فرق داره...

پ.ن: 

هنوزم کوآلاتون خسته ست و کمبود خواب داره... کاش یه کمای دو سه هفته ای میرفتم خستگی این چند روزو بشوره ببره... :(

۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۷ ، ۰۷:۴۴

اون زمان که بیکارمو کاری ندارم واسه انجام دادن، حوصله م سر میره و به زمین و زمان غر می زنم. اونموقعی هم که وقت سر خاروندن ندارم از این که نمی تونم همه کارها رو درست و کامل انجام بدم و هم یکم استراحت داشته باشم کلافه می شم. تکلیفم با خودم مشخص نیست چه برسه با بقیه...

شاید بگین اگه مدیریت زمان داشتی خوب بود ولی دقیقن همون موقع که برنامه ریزی می کنم انقدر اتفاقات یهویی و وقت گیر سراغم میان که نمی دونم باید کدوم طرفو بگیرم. وقتی دورم شلوغ باشه و کارها درهم برهم بشه و کمبود خوابم داشته باشم مغزم قفل می کنه یعنی حتی اگه یه درصد هم امکان درست کردن شرایط باشه با هنگ کردم مخم همون یه درصد رو هم از دست می دم. 

تو اینجور مواقع فقط یه دوش آب داغ می چسبه و بعدشم باید بخوابی. وقتی بیداریم فقط نگاهیم و اطلاعات دریافت می کنیم ولی وقتی می خوابیم مغزمون فرصت می کنه که دسته بندی کنه و تصمیم بگیره کدوم رو نگه داره یا فراموش کنه. کلن تو خواب یاد میگیریم... 

این یه پست درمورد فواید خواب نیست، من دوستش دارم و از علاقه خودم می گم...

راستش من به همون اندازه خواب عاشق پیاده رویم، جوری که اگه یه روز نرم احساس می کنم اون روز ناقص و مزخرفه. راه رفتن واسه من یجور ریست کردن مغز تو طول روزه، یجور مدیتیشن. تو اون چند دقیقه به شدت تمرکز دارم و می تونم مغزمو خالی کنم. یه موزیک آروم و یه منظره عالی از خیابون خلوت و درختای نارنجی رنگ بلند که سراشون به هم نزدیکه و یه هوای سرد که باعث میشه نوک دماغت یخ بزنه در حالی که بدنت گرمه از این تحرک. چی از این ایده آل تر واسه من؟ هر کسی با یه چیزی حال میکنه و بهش علاقه داره. اینم مال منه دیگه :)))

قبلن گفتم که با یه دیکشنری نشستم دارم کتاب ترجمه می کنم :| دقیقا مثل اینه که بخوای لباس یه بچه رو به زور تن یه آدم بزرگسال کنی. شدنی نیست... باعث شد خسته بشم و انگیزه ای شد برای اینکه تکونی به خودم بدم و برم سراغ یاد گرفتنش. اما کلاس نمی رم، هم خیلی تایم زیاد میخواد هم پول زیاد هم روشای تدریس کلاسای دوروبر رو نمی پسندم. می خوام خودم شروع کنم... البته این اولین باری نیست که این تصمیم رو گرفتم ولی این بار اینجا می گم تا حتمن انجام بشه... وبلاگم واسم ارزش داره اونقدر که از خوابم می زنم تا براش پست بذارم و واسه همین حرفایی که توش می زنم هم واسم ارزش داره... 

نمی دونم گام بعدیم چیه فعلن تصمیم تو دست و بالم زیاده و وقتم پر، اما همه چی درست میشه:))

۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۷ ، ۰۷:۲۷

دوسه روزه ساعت یک شب می خوابم هفت بیدار میشم. بدنم توان اینکه شیش ساعت بخوابم و بقیه روز رو دائم بیرون و در حال جنب و جوش باشم نداره. کوآلای خوابالودی شدم که مغزش توانایی تولید پست نداره. کمبود خواب باعث میشه از هیچی لذت نبرین حالا فیلم یا کتاب یا بیرون رفتن یا حتی تختت.

تو وقتی خسته ای نمی تونی از گرم و نرم بودن پتوت لذت ببری، از گرمای بخاری کنار تختت یا بالش بامزه ت. نمی تونی قبل خواب دراز بکشی و از این لم دادن لذت ببری. یا حتی با افکارت بازی کنی. یکی از بازی های من اینه که یه اسم انتخاب می کنم، مثلن هیوا، بعد از خود می پرسم این هیوا کیه؟ چه شرایطی داره؟ ممکنه چه بلاهایی سرش بیاد؟

انقدر سوال می پرسم تا شخصیت کامل بشه و زندگیش کامل بشه بعد اون شخصیت رو وارد زندگیم می کنم. یه اتفاق که یه دوستی یا دشمنی بین من و اون هیوای فرضی ایجاد کنه. البته اگه دشمنی باشه که همون موقع له و لورده ش می کنم... افکار خودمه، دلم می خواد ://

به هر حال که کمبود خواب خوب نیست، عادی ترین کار های زندگی رو سخت و مشکل می کنه. مثل من که نرفتم مسواک بزنم و در حالی که به ادیسون فحش می دادم (همه آتیشا از گور همینه) خوابیدم.

متاسفم که انقدر از خواب صحبت می کنم ولی خوابیدن لذت اصلی زندگی منه... چیز خاص دیگه ای که به اندازه خواب یا بیشتر ازش لذت ببرم ندارم. مورد دیگه کتابه که امشب کتاب شش کلاه تفکر از ادوارد دبونو رو شروع کردم. مرسی از آقای مقیسه بابت معرفیش :)))

۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۷ ، ۰۸:۳۴

از صبح که رفتم با دوستم پیاده روی سرمای هوا رفت تو بدنم. تا زمانی که خوابیدم دست و پاهام یخ زده بود و لباس اضافه و پتو و چسبیدن به بخاری هم جواب نداد. تو اینجور مواقع خوردن یه لیوان شیر یخ باعث میشه دهنتون کاملا سرویس بشه و فقط یه لیوان چایی نبات جوابه :))

البته چای نبات تموم دردای دوران رو جواب بوده... این که گفتم دوست فکر نکنین یه دختر همسن و سال خودم پیدا کردم یه زن 36 ساله با دو تا پسر بچه منظورمه. همیشه از هم صحبتی با آدمای پرحرف خوشم اومده. از اونا که می تونن چند ساعت تمام کل اتفاقات زندگیشون رو با جزییات لحظه به لحظه برات تعریف کنن و انقدر غرق خودشون می شن که از تو سوالی نمی پرسن. دوستای صمیمی تمام زندگیم همین آدما بودن همیشه و به نظرم انتخاب درستی بوده. البته این باعث میشه که کم حرف تر بشم.

اصولن آدم کم حرف و آرومیم به جز زمانی که استرس دارم( خیلی خیلی شدید )  یا عصبانیم و به شدت بهم برخورده. تو این مواقع از تموم کلماتی که بلدم استفاده می کنم تا دلیل عصبانیتم رو به طرفم بفهمونم و مذاکره کنم. البته بعدش بابت این که حرف زدم پشیمون می شم و عذاب وجدان می گیرم که به نظرم کار درستی نیست...

چند وقتیه دارم سعی می کنم آدم بهتری بشم و از شناخت خودم شروع کردم، به نظرتون دارم روش درستی رو دنبال می کنم یا اشتباه می زنم؟ :|||

۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۷ ، ۰۷:۲۹

زیاده روی کردم دیروز پاهام درد می کنه و حتی دوش آب گرم هم حالمو جا نمیاره. صبح شنبه حتی اگه تو سر کار یا کلاس هم نباشی مزخرف ترین صبح جهانه و تحملش سخت. ولی من دلم می خواد یکم حس خوب داشته باشم و الان که گیج خوابم هیچ برنامه ای براش ندارم.

انقدر هوا سرد شده که من منتظرم تا چند روز آینده برف رو هم تو این منطقه خشک ببینم. فعلن که داریم از بارون و قشنگیاش لذت می بریم، خش خش برگای زرد که هچ. فکر کن یه عالمه برگ زرد و نارنجی یه گوشه س و یه عالمه بارون هم شب قبل بهش خورده، انقدر نرمه که من دلم خواستم بخوابم، البته وسط خیابون روی یه جای نم دار خوابیدن کار درستی نیست. 

اتاقم پنجره نداره و از این که بیشتر اوقات روز توش تاریکه خوشم نمیاد. دوست دارم با خوردن اشعه آفتاب تو صورتم بیدار بشم، دوست دارم غروبا رو از پنجره اتاقم ببینم یا ظهرای زمستون پرده ها رو بکشم و زیر آفتاب گرمش مثل شیرا لم بدم. یا هروقت حوصله م سررفت از پنجره به باغچه یا آدمای تو کوچه نگاه کنم. پنجره رو به کوچه خیلی خوبه. هیچ کس متوجه نمی شه که تو بهش زل زدی و می تونی هر چقدر که دوس داری نگاهش کنی، صبحا که دارن می دون تا سر کار برسن و ظهرا که کوچه پر میشه از بچه مدرسه ای ها عالیه یه عالمه سوژه واسه دید زدن و تصور این که الان تو چه وضعیتین، گذشتشون چیه، آینده چی به سرشون میاره و ساختن یه قصه براشون...

کاش اتاق تاریکم یه پنجره داشت رو به یه خیابون شلوغ...

۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۷ ، ۰۷:۴۵