روزنوشت های یک کوآلا

روزنوشت های یک کوآلا

۳ مطلب با موضوع «کتاب نوشت» ثبت شده است

خیلی وقت ها از خودم می پرسم چرا استاد در آن لحظه این فرمول خاص را نوشت. با نوشتن همین یک معادله و گذاشتن آن بین ما، به سادگی به مشاجره ی من و آن بیوه زن پایان داد. و در نتیجه من به عنوان خدمتکارش سر کار برگشتم و استاد دوستی اش را با روت از سر گرفت. آیا از ابتدا این نتیجه را پیش بینی کرده بود؟ یا در آشفتگی اش فقط همین جوری یک فرمول نوشته بود؟ راهی برای فهمیدن وجود نداشت. 

پروفسور و خدمتکار را بسیاری از شاهکار های ادبیات معاصر جهان می دانند. یک نابغه ریاضی که حافظه کوتاه مدت خود را از دست داده و زن خدمتکاری که برای انجام کارهای او استخدام می شود. حضور پسر خدمتکار در کنار مادرش، رابطه ای شگفت آور، عاطفی و پر از راز و رمز را رقم می زند. کتاب بسیار زیبا و عاطفی نگاشته شده و طبق معمول، یوکو اوگاوا، با برداشت های روانشناختی خود، تصویری جاندار و زنده و فوق العاده انسانی را در پیچیدگی های زندگی سه انسان تصویر می کشد.
رمان اوگاوا خواندنی، جذاب و سراسر مهر و عاطفه است.
۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۷ ، ۱۰:۴۳

آن شب خوابم نبرد. همه شب گریه می کردم. گریه ام از ترس نبود، از خشم و آزردگی بود. از دیدن آن سیاهکاری بود. جنگ تمام شد و من به آمریکا برگشتم. همیشه از مکانیکی خوشم می آمد و تصمیم داشتم اگر از خلبانی دست بردارم در یک کارخانه اتوموبیل سازی مشغول کار بشوم. اما در جنگ زخمی شده بودم و ناگزیر می بایستی مدتی استراحت کنم. بعد از آن دور و بریهایم دلشان می خواست من به کاری سرگرم شوم، اما کاری که آنها از من انتظار داشتند از من برنمی آمد. همه کارهایی که به من پیشنهاد می کردند به نظر من پوچ و بی ارزش می آمد. چون مدتی بیکار مانده بودم و وقت فراوان داشتم، فرصت فکر کردن پیدا کرده بودم. مدام از خودم می پرسیدم زندگی برای چیست؟ مگر نه من خودم بر اثر یک تصادف، بر اثر شانس، زنده بودم؟ می خواستم از زندگی خودم نتیجه ای بگیرم، اما نمی دانستم چه نتیجه ای. هیچ وقت درباره خدا فکر نکرده بودم اما حالا به فکر او افتادم. نمی توانستم بفهمم چرا در دنیا بدی هست. می دانستم آدم نادانی هستم. کسی را نداشتم که به او رو کنم. در عین حال دلم می خواست چیزی یاد بگیرم و بفهمم. این بود که شروع به کتاب خواندن کردم. هر چه به دستم رسید خواندم.

وقتی اینها را به انشایم گفتم، گفت: پس چهار سال است داری کتاب می خوانی؟ خوب، به کجا رسیده ای؟

جواب دادم: به هیچ جا.


کتابی که واقعن داستان شیرینی داره و تک تک کلماتش به دل می شینه. جزو رمانای دوست داشتنی زندگیم بود. همیشه تفکرم این بوده که کتابها منو انتخاب می کنن نه من کتابا رو، و خب اگه هم من انتخاب کنم اون کتابو نمی تونم بخونم و تموم کنم( مثل داستان دو شهر دیکنز)...

امیدوارم رمان لبه تیغ از سامرست موآم شما رو هم انتخاب کنه:) 

۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۷ ، ۰۳:۲۸
در نهایت گفت: می دانی، فیلدینگ، ما نمی دانیم آدم ها چطوری اند، هرگز نمی شود فهمید؛ هیچ واقعیتی درباره بشر وجود ندارد، هیچ فرمولی نیست که بتواند جان کلام را ادا کند و بعضی از ما هیچ هستیم و چنان قابل تغییریم که خودمان هم شگفت زده می کنیم؛ بوقلمون صفت هستیم. یکبار داستانی درباره یک شاعر خواندم که در چشمه های سرد خودش را می شست تا بتواند هستی خویش را در امری متفاوت بسنجد. باید به خود اطمینان می داد، مثل کودکی که از پدر و مادر خود بیزار است. شاید بگویی باید بگذارد آفتاب بر او بتابد تا بتواند سایه خود را ببیند و احساس زنده بودن بکند.
فیلدینگ با دستش حرکتی حاکی از بی صبری کرد: از کجا می دانی کار رودی نبوده؟
- آدم هایی که این طوری هستند _ واقعا بعضی این طوری هستند، فیلدینگ _ رازشان را میدانی؟ در درون حسی ندارند، نه دردی و نه لذتی، نه عشقی و نه نفرتی؛ شرمنده و وحشت زده اند که نمی توانند چیزی حس کنند و شرمشان آن ها را به سوی شور و هیجان و مبالغه می برد؛ باید آن آب سرد را حس کنند و بدون آن هیچ اند. دنیا آن ها را بازیگر می داند، خیال پرداز و دروغگو مثل آدم های شهوت ران، نه برای آن چه هستند، چون فقط مردگانی متحرک اند.

از کتاب قتل بی عیب و نقص، نویسنده ش هم جان لوکاره ست.
پ.ن: 
نمی دونم چرا همیشه به نظرم شخصیت های بد داستان جذاب ترند:)))
۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۷ ، ۱۹:۵۶