روزنوشت های یک کوآلا

روزنوشت های یک کوآلا

کوآلای متفکر

جمعه, ۲۵ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۲۳ ب.ظ

خیلی وقتا به این فکر می کنم که شاید مثل شخصیت کتاب کیمیاگر یه افسانه شخصی دارم. یه کاری که بابتش باید تلاش کنم و بهش برسم. حالا هر هدفی می تونه باشه و من باید در بدر دنبال این هدف باشم. این طرز فکر باعث شده من خیلی تو هدفای کوچیکم ضایع رفتار کنم. می ترسم منو به خلاف اون هدف بزرگه ببره. فکر می کنم وقت تلف کردنه و خیلی چرت و پرتای دیگه...

اما الان با توجه به این که روز به روز دارم پیرتر میشم دارم به این نتیجه میرسم شاید واقعا من و یه عده ی دیگه فقط بهر تماشای جهان آمده ایم...

که خب این واقعا ناراحت کنندس:( 

شاید باید هنوزم صبر کنم...

پ.ن: 

امروز زدیم به طبیعت جاتون خالی چنان رنگی رنگی شده بود منظره ها که آدم دوس داشت تک تک درختا رو بغل کنه و بابت زیباییشون ازشون تشکر کنه...:))))

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۸/۲۵

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی