روزنوشت های یک کوآلا

روزنوشت های یک کوآلا

لبه تیغ

چهارشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۷، ۰۳:۲۸ ق.ظ

آن شب خوابم نبرد. همه شب گریه می کردم. گریه ام از ترس نبود، از خشم و آزردگی بود. از دیدن آن سیاهکاری بود. جنگ تمام شد و من به آمریکا برگشتم. همیشه از مکانیکی خوشم می آمد و تصمیم داشتم اگر از خلبانی دست بردارم در یک کارخانه اتوموبیل سازی مشغول کار بشوم. اما در جنگ زخمی شده بودم و ناگزیر می بایستی مدتی استراحت کنم. بعد از آن دور و بریهایم دلشان می خواست من به کاری سرگرم شوم، اما کاری که آنها از من انتظار داشتند از من برنمی آمد. همه کارهایی که به من پیشنهاد می کردند به نظر من پوچ و بی ارزش می آمد. چون مدتی بیکار مانده بودم و وقت فراوان داشتم، فرصت فکر کردن پیدا کرده بودم. مدام از خودم می پرسیدم زندگی برای چیست؟ مگر نه من خودم بر اثر یک تصادف، بر اثر شانس، زنده بودم؟ می خواستم از زندگی خودم نتیجه ای بگیرم، اما نمی دانستم چه نتیجه ای. هیچ وقت درباره خدا فکر نکرده بودم اما حالا به فکر او افتادم. نمی توانستم بفهمم چرا در دنیا بدی هست. می دانستم آدم نادانی هستم. کسی را نداشتم که به او رو کنم. در عین حال دلم می خواست چیزی یاد بگیرم و بفهمم. این بود که شروع به کتاب خواندن کردم. هر چه به دستم رسید خواندم.

وقتی اینها را به انشایم گفتم، گفت: پس چهار سال است داری کتاب می خوانی؟ خوب، به کجا رسیده ای؟

جواب دادم: به هیچ جا.


کتابی که واقعن داستان شیرینی داره و تک تک کلماتش به دل می شینه. جزو رمانای دوست داشتنی زندگیم بود. همیشه تفکرم این بوده که کتابها منو انتخاب می کنن نه من کتابا رو، و خب اگه هم من انتخاب کنم اون کتابو نمی تونم بخونم و تموم کنم( مثل داستان دو شهر دیکنز)...

امیدوارم رمان لبه تیغ از سامرست موآم شما رو هم انتخاب کنه:) 

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۸/۳۰

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی