روزنوشت های یک کوآلا

روزنوشت های یک کوآلا

ما هر لحظه میمیریم...

يكشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۷، ۰۶:۵۸ ب.ظ

- تو از مردن می ترسی واسه همینه همش دنبال خوش گذرونی ای. واقعا چه ارزشی داره وقتی انقدر زندگی تلخ و تباهه؟

با تعجب از صدای بلندش سرمو بالا آوردم. پوزخند روی صورت مرد توجهمو جلب کرد. زن روبروییش، دستاشو دور فنجونش چسبونده بود.

- ما هر لحظه میمیریم... چرا باید بترسم؟ هر نفسی که می کشم برنمی گرده، پس باید قبولش کنم. مرگ و زندگی فقط دوتا کلمه ند که ما بهشون معنی دادیم.

سعی کردم تمرکزمو روی فنجون قهوه م بذارم. هوا کم کم سرد می شد و من ترجیح میدادم حتی تو سرد ترین هوا قهوه مو روی صندلی های بیرون کافه بخورم. دوست داشتم از سکوت خیابون همیشه خلوتش لذت ببرم ولی با وجود میز کناری امروز نشدنی بود.

- اگه این طوریه، پس چه فایده داره تلاش کردن واسه یه زندگی لحظه ای؟

- درسته. زندگی خیلی کوتاهه ب اندازه یه لحظه... ولی باید مراقب اون یه لحظه باشیم که به خوشی بگذره. نظرت چیه؟

واقعا هوا سرد شده...

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۷/۰۸/۱۳

نظرات (۲)

۱۸ آبان ۹۷ ، ۱۹:۵۹ امیرحسین زارع
خوبه...................
پاسخ:
مرسی :))
زیبا :)
باید منتظر اون لحظه ها موند که از دستش ندیم
پاسخ:
ممنون از نگاهتون:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی