روزنوشت های یک کوآلا

روزنوشت های یک کوآلا

در خود ماندگی کوآلا

پنجشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۷، ۰۶:۵۲ ق.ظ

داشتم کتاب پرنده من فریبا وفی رو می خوندم و فکر می کردم اینکه آدم از زندگی عادیش لذت نبره واقعا وحشتناکه و من نمی خوام همچین چیزی رو تجربه کنم که یهو به خودم اومدم و دیدم منم زندگیم فرق خاصی نداره... 

تمام مدت مغزم داره گولم می زنه و بهم امید میده واسه تنبلیام و چن تا از نورون های عصبی از یه گوشه دارن داد می زنن که دارم اشتباه می کنم://

نمی گم دوست دارم آدم متفاوتی باشم ولی دوست ندارم یکنواخت و تکراری باشم. می خوام هر لحظه عمرم در حال خاطره سازی باشم تا دوره کردن خاطرات، نگران باشم، کارهای غیر عقلانی بکنم، شاد باشم و اینو فریاد بزنم، سفر برم، شکست بخورم و گریه کنم، تلاش کنم و هزار تا کار دیگه...

دلم می خواد واسه سحر خیزیام دلیل داشته باشم و شبا از شدت ذوق فردا خوابم نبره نه این که از صبح تا شب فیلم ببینم و کتاب بخونم و شبا یک ساعت تمام به ماه و ستاره های شبرنگ چسبیده روی سقف نگاه کنم:///

باید الان به جای اینکه فکر کنم چرا کاری واسه انجام ندارم برای کارهای لذت بخش زندگیم اولویت بندی کنم... ولی خب به جای همه اینها یه گوشه لم میدم و برای چندمین بار لالالند رو می بینم...

پ.ن:

1. صبح فیلم love, Simon رو دیدم. با این که اصلن نمی دونستم موضوع فیلم چیه و با چیزی که فکر می کردم تفاوت داشت ولی واقعن به شهامت سایمون حسودیم شد. این که چطور با مشکلاتش کنار اومد و اونی شد که می خواست.

2. تنهایی خوش گذروندن چطوریه؟ به خاطر این که کسیو ندارم و اطرافیانم باهام هم فکر نیستن باید این کارو یاد بگیرم... :)))

3. طعم پاییز امسال ترش و یخه. خیلی دوسش دارم^-^

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۹/۰۱

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی