روزنوشت های یک کوآلا

روزنوشت های یک کوآلا

خانواده کوآلایی واقعی

يكشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۷، ۰۲:۰۲ ق.ظ

امروز ساعت شش که بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد، پاشدم به طور غیر منتظره خونه رو جارو کردم. مامان بیچاره م خوابالو نگاه می کرد. یه من کجام اینجا کجاست خاصی تو چشماش بود. فکر کنم تقاص تموم جمعه های سال هایی که مدرسه می رفتم و مامانم این بلا رو سرم میاورد رو گرفتم. البته سریع کارو تموم کردم و از خونه زدم بیرون تو کتابخونه پناه گرفتم.

شاید باورتون نشه کتابخونه شلوغ بود:/ واقعا مردم ایرانو درک نمی کنم اول صبح شنبه چرا پا میشن میان کتابخونه؟ 

فکر کن یه مرد چهل ساله، صبح شنبه (نمی دونم چرا سر کار نبود) ساعت 9 اومده بود کتابخونه، نشسته بود کتاب برایان تریسی می خوند. بابا اون عزیز خودشم راضی نیس اینجوری ://

حدودای دو ظهر بود از منزل تماس گرفتن که بیا یه چی بخور. بله آب ها از آسیاب افتاد و من قدم زنان به سمت خانه رفتم :)) البته وسطاش بارون گرفت یخ زدم دهنم سرویس شد. نمی دونم چرا با خودمم لجبازی می کنم می تونستم وایسم زیر یه سقف تا اتوبوس بیاد.

به دلیل کمبود خواب و خستگی دو ساعت پیاده روی، بلافاصله بعد از ناهار خوابم برد. یکم بعدش که بیدار شدم دیدم مامان و بابام هم خوابن. یه خونواده کوآلایی به تمام معنا :) راضیم از خودمون. 

داشتم فکر می کردم چقدر خوبه که مرگ حالتی مثل خواب داره وگرنه من تمام عمر استرسشو داشتم...

پ.ن:

1. نمی دونم چرا با رمان های عاشقانه ایرانی چاپ جدید نمی تونم ارتباط برقرار کنم. بدسلیقه ام یا چی؟

2. واقعا خود برایان تریسی صبح اولین روز هفتشو چطور می گذرونه؟ 

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۹/۰۴

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی