روزنوشت های یک کوآلا

روزنوشت های یک کوآلا

کوآلا و وین دایر

چهارشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۷، ۰۸:۳۵ ق.ظ

امروز دو تا کنفرانس از وین دایر دیدم تقریبا سه چهار ساعتی شد. تازگیا عاشق این انسان شدم. قضیه آنچه خوبان همه دارند و اینا. اولین کنفرانس زندگیم بود که باذوق تا آخرشو دیدم. آخرین دفعه فیلمای آزمندیان بود که از بس این بشر آروم و لالایی وار حرف می زنه سریع خوابم میبرد.

اولین کنفرانس درمورد اهداف بود که خیلی روم اثر گذاشت... به جای تست و تلاش برای پیدا کردن هدف و اینجور کارا فقط باید آروم بگیری و صبر کنی، ندای درونت بهت میگه چیکار کنی. یه چیزایی درمورد من ذهنی و دارما هم گفت که باید درموردش بازم مطلب بخونم درست نفهمیدم. ولی هر چی پیش میرم دارم به این نتیجه میرسم که استرس و عجله من واقعا مزخرف بود، هر اتفاقی تو زمان خودش حتمن رخ میده حالا هر اتفاقی. هر چی من تلاش می کنم بدتر می شه مثل اینکه هندزفریتون کاملن درهم پیچیده باشه و شما دو طرفش رو بگیرید بکشید... خب بدتر میشه و بیشتر طول می کشه تا از دست این گره ها راحت بشین... این دقیقن مثل ذهن منه.

تو کنفرانس دوم درمورد بهانه ها می گفت. مثل: 

تغییر سخته، با شرایطم سازگار نیست، وقتشو ندارم، می ترسم، توانشو ندارم یا حالشو ندارم و این حرفا...

راه حلشم این بود که از خودتون بپرسین واقعا این بهانه درسته؟ یعنی صد درصد مطمعنین به این دلیل نمی تونین کاری انجام بدین؟ نتیجه این بهانه ها چیه؟ اگه از این بهانه ها استفاده نکنم زندگیم چی میشه؟ آیا می تونم یه دلیل منطقی و با معنا و مداوم برای تغییر پیدا کنم؟ چطور می تونم به طور پیوسته تو این تغییر پیشرفت کنم؟ 

این سوالات باعث می شن بهانه ها واضح بشن. اگه درموردشون فکر کنیم می فهمیم اونقدرام مهم نیستن که باعث تغییر نکردن ما بشن. باید تصور کنیم اگه محدودیتی نداشتیم چی کار می کردیم؟ با این تصور حال خوبی بهمون دست میده... همون وقتی که افکار بد و مشکلات حالمونو خراب می کنن باید اون حال خوب رو بیاد بیاریم و دوباره حسش کنیم...

و من به این نتیجه رسیدم که با سرزنش خودم و حرص خوردن بابت پیر شدنم(بیست سالمه و فکر می کنم اواخر عمرمه... دیوانه ام دیوانه) به جایی نمی رسم. شاید فقط باید ساکت بمونم و منتظر... می دونم الان جوگیرمو دو دقیقه دیگه سلولهای خاکستریم به جون همدیگه میفتن اما بالاخره سر این کلاف رو یجوری بدست میارم...


موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۹/۲۸

نظرات (۲)

۲۸ آذر ۹۷ ، ۱۰:۱۰ ناصر دوستعلی
مشغول بودم
نشد که بخوابم

گاهی پیش میاد دیگه
:)
پاسخ:
بله درسته گاهی پیش میاد
موفق باشید:)
۲۸ آذر ۹۷ ، ۰۹:۳۵ ناصر دوستعلی
سلام

ساعت ۸:۳۵ دقیقه ‍ست گذاشتید
بعد نوشتید امروز دو تا کنفرانس دیدم که تقریبا سه‌چهار ساعتی شد
یعنی بدتر از من شما هم دیشب نخوابیدین؟

:)
پاسخ:
نه من بسته اینترنتم فقط صبحه شبا پستو می نویسم فردا صبحش می ذارم.
چرا نخوابیدید؟ حیف زمانی که از خواب زدین

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی