روزنوشت های یک کوآلا

روزنوشت های یک کوآلا

دلیل کوآلا

جمعه, ۳۰ آذر ۱۳۹۷، ۰۸:۰۷ ق.ظ

الان که فکرشو می کنم دقیق یادم میاد وقتی بچه بودم خیلی بچه خوب و درستی بودم. از اونا که شاگرد اول کلاسن و هر هفته با یه بغل جایزه و کارت صد آفرین میومدم خونه و همه می گفتن هیوا خیلی باهوشه و به یه جایی می رسه... چقدرم که رسیدم :/...

خلاصه اینطور گذشت و ما مایه ی افتخار بودیم تا یه روز، یادم نمیاد چه روزی بود ولی میدونم هوا بد بود چون یادمه چطور تا آخر روز چسبیده بودم به بخاری و فکر می کردم، رفتم تو کتابخونه بچه های دبیرستانی. کلاس دوم راهنمایی بودم. ساختمان دبیرستان و راهنمایی کنار هم بود با یه محوطه خیلی بزرگ و بالطبع هر ساختمان کتابخونه خاص خودشو داشت. دنبال یکی از دوستام که تو اون ساختمان کار داشت رفته بودم. یکی از فامیلاشو پیدا کرد و گرم بحث شد منم رفتم اون اطراف چرخ بخورم چشمم به در نیمه باز خورد و رفتم توش. کتابخونه شون بود... خیلی بزرگتر از کتابخونه ما بود، صد البته که سال اول دبیرستان بیشترشونو خوندم. ( این قضیه با کمتر قتل ادامه پیدا کنه خیلی چرته :دی ) 

هیچی دیگه مثل این بود یه دیگ بزرگ نوتلا پر کنی بدی به یکی که عاشق کاکائوئه... با ذوق بین کتابا چرخ زدم و اون پایین مایینا چشمم خورد به یه کتاب با جلد نو و یه عکس باحال (یه جسم کاملا سیاه ایستاده وسط آتش) اسم کتاب رو یادم نیس، یه چیزی تو مایه های معبد مقدس بود. لای کتاب و باز کردم و یه صفحه شو شروع کردم خوندن... 

در کل می گفت این جهانی که می بینیم واقعی نیست و همه چیز رو خودمون خلق کردیم حتی آدمای اطرافمون رو و هر کسی جهان خاص خودشو خلق می کنه، البته این چیزیه که یادمه، حدودن سه چهار صفحه رو با چشمای گرد شده خوندم، یهو با داد رفیقم به خودم اومدم. انگار جرمی کرده باشم، سریع کتاب رو گذاشتم توی قفسه و پریدم بیرون...

شاید به نظر شما چیز کوچیک و بی ارزشی باشه ولی برای من دوازده ساله یه اتفاق وحشتناک رخ داد... راستش من تا قبل از اون فقط کتابای مذهبی می خوندم و کلن از نظریه های دیگه باخبر نبودم و اصلن نمیدونستم نظریه ی دیگه ای وجود داره، اون کتاب یه رمان بود که یه فرد روحانی این حرفا رو به چندتا دانشجو می زد، وقتی رسیدم خونه کل مدت فکر کردم... یعنی واقعا ممکنه جهان اینی که من می بینم نباشه؟ یعنی ممکنه اعتقاداتم هم حتی اشتباه باشه؟ یعنی همه چیز من بیهوده س؟ واقعا من کیم و کجام؟ 

یادمه چند بار انگشتم رو تو بدن مامان و بابام فرو کردم یا حتی با مشت و لگد به جون در و دیوار افتادم. چون اگه ساخته ی ذهن من بودن حالا که من فهمیده بودم فقط یه توهمن اصولن باید دستم از توشون رد می شد. 

از وقتی فهمیدم می تونه جهان طور دیگه ای باشه طرز فکرم نسبت به همه چیز عوض شد. البته این یهویی نبود و اون کتاب فقط یه بذر تردید کوچک بود که الان تبدیل به یه درخت شده. 

دیگه پامو تو اون کتابخونه نذاشتم تا سال اول دبیرستان که سریع عضو شدم و اونجا شد جهان من، اون کتابو دیگه پیدا نکردم، فکر کنم محتواش رو دیده بودن و برداشته بودن یا گم شده بود یا هر چی. 

اون چند صفحه واسه من یه تلنگر کوچک بود که به اطرافم و اعتقادات خیلی سفت و سختم شک کنم و بفهمم هیچ چیز قطعی نیست و الان تو بدترین وضعیتم که شما هر چی بگی مغز من قبول نمی کنه. این تردید جزیی از ذهنم شده، اولین فیلتری که در مقابل اطلاعات ورودی قرار داره و جوابش هم همیشه یه چیزه.

از این تردید لذتی نمی برم و به نظرم همون بچه لوس باهوش که آینده مشخصی داشت بهتر بود...

 

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۹/۳۰

نظرات (۲)

۳۰ آذر ۹۷ ، ۱۱:۰۰ ناصر دوستعلی
خب شاید یه خوبی پی برطرف کردنش نبودید
باید به شک رسید تا رخنه نکنه و عمیق و اذیت‌کننده نشه

:)
پاسخ:
شاید. ممنون :)
۳۰ آذر ۹۷ ، ۱۰:۱۳ ناصر دوستعلی
شک مقدمه‌ی یقینه
پاسخ:
هست ولی شک چند ساله و دائمی اذیت می کنه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی