روزنوشت های یک کوآلا

روزنوشت های یک کوآلا

شانس دوباره کوآلا

يكشنبه, ۲ دی ۱۳۹۷، ۰۷:۲۳ ق.ظ

روز پر بار و خسته کننده ای داشتم. صبح کارهای عملی کلاسم رو انجام دادم و عصر هم کتابخونه رفتم و بعدش گشت و گذار با خواهری (آدم خاصی به غیر از این یکی تو زندگیم ندارم متاسفانه). چرا بیرون موندن تو شب بیشتر از روز حال میده؟ به هر حال که اندکی یخ زدیم و به جانمان نفوذ کرد به حدی که هنوز هم سردم است. 

مدتیه دارم فکر می کنم شاید باید انقدر برنامه ریزی کنم تا مغزم کم بیاره و تسلیم بشه و به هدفدار بودن عادت کنه تا اینکه بعد از شکست تا یکماه همه چی رو رها کنم دوباره شروع از خونه اول. خیلی دلم می خواست واسه هر ساعتم برنامه خاص داشته باشم و هرروز ده تا تیک تو فهرست برنامه ریزیم بیاد تا شاید منم تجربه دوپامین رو داشته باشم. آخرین باری که دوپامین تو مغزم ترشح شد فکر کنم یه امتحان تو دانشگاه بود که بیست شدم. اونم چون اول ترم استاد مچم رو در حالی که هندزفری تو گوشم بود و تو اینستا می چرخیدم گرفت و مجبورم کرد تا آخر ترم ردیف اول بشینم و جزوه بنویسم. 

خلاصه که دلم می خواد یه فرصت به خودم بدم. هر بار میگم این دیگه آخریشه ولی میدونم باز هم شکست می خورم. مدتهاست امیدمو نسبت به خودم از دست دادم. شایدم باید خودم رو رها کنم تا غرق شم تو این افسردگی و انزوا ولی احساس می کنم حیفه دوروز زنده ام. مثل اینه که بهتون بگن امروز رو تا می تونی کار کن چون شب که بخوابی تا مدت نامعلوم می خوابی. حتی اگه خسته بشید هم دست از کار نمی کشید. وضعیت الان هم همونه. 

خیلی دلم می خواست یه وبلاگ پر انرژی و مثبت داشته باشم که دائم از موفقیتهام بگم و بقیه منو الگو قرار بدن ولی متاسفانه کاملن برعکسه.

چرا من نمی تونم با این که می خوام؟ مگه خواستن توانستن نیست؟

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۱۰/۰۲

نظرات (۱)

۰۲ دی ۹۷ ، ۱۲:۲۰ ناصر دوستعلی
ایشالا که به زودی تبدیل بشید به آنچه که می‌خوایید
:)
پاسخ:
امیدوارم. ممنون:)))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی