روزنوشت های یک کوآلا

روزنوشت های یک کوآلا

نصف مغز کوآلا

چهارشنبه, ۵ دی ۱۳۹۷، ۰۸:۲۲ ق.ظ

هر چیزی که امروز می گم مطمعنا یه اتفاقی به سرعت رخ میده که فردا به برعکس همون قضیه برسم. مرسی از کائنات که در این مورد همیشه فعال و آماده به خدمتن. دیروز گفتم که به کمی آرامش احتیاج دارم و امروز به معنای واقعی به فنا رفتم. اول صبح که سر کلاس استرس گرفتم و بعد از ظهر هم چندتا مهمون داشتیم. بدترین اتفاقی که می تونه تو یه روز برام بیفته مهمون ناخونده س. 

فرض کنین، از صبح زود تا ظهر کلاس داشته باشید و بعدش هم خرید برید. وقتی می رسین خونه خواهرتون با دوتا گودزیلای دو و شش ساله ش برسه و خونه تبدیل به میدون جنگ بشه. شما هم بیخیال با مادر و خواهرتون کنار پنجره زیر آفتاب گرم زمستون لم داده باشید که ناگهان... 

بله زنگ در خونه زده بشه و مهمونا سرزده بیان تو و تو مجبور باشی سریع تو فاصله خوش آمد گویی خونه رو جمع کنی و لباساتو عوض کنی تا یه وقت زشت نباشه. حالا این مهمونو رد کردی به فاصله نیم ساعت بعد مهمون بعدی سر برسه و این یکی بیشتر بمونه و دهن سرویس کنه با پر حرفیاش...

در کل روز خوبی نبود واسه منی که تصمیم داشتم تمام بعد از ظهرمو زیر پتو و بالش به بغل استراحت کنم و با خواب عزیزم عشق بورزم... حتی نشد کتاب بخونم. وقتی می ری کتابخونه و پنج تا کتاب خوب میگیری، نتیجه ش الان من می شه، از هر پنج کتاب چتد صفحه می خونی و هر دفعه به یکیشون ناخنک می زنی. هم باحاله هم تمرکز درستی نداری. 

انقدر خوابم میاد که حاضرم بابتش نصف مغز خرابمو بدم، هر چند فکر نکنم به کار بیاد. باید تو روزنامه آگهی بزنم: نیمی از مغز (سمت راست) دست دوم در حد نو که فقط بیست سال کار کرده، تو سر یه خانوم دکتر بوده فقط هر از گاهی از چند تا نورون هاش استفاده می کرده، در عوض چند ساعت خواب مفید (ترجیحا کما) به فروش می رسد. (ت ت م)

اگه ساعت برنارد داشتم الان زمان رو نگه می داشتم، یه دل سیر می خوابیدم، یه عالمه کتاب می خوندم، می رفتم مسافرت دور دنیا، تمام فیلم ها رو می دیدم و بر می گشتم توی تختم. اگه یه موقع دیدین در عرض یه ثانیه بدنتون مثل اصحاب کهف همون موقع که بیدار شدن، خشک شده و درد می کنه، بدونین من ساعت برنارد رو یافته ام. می دونم هر ایده ای به سرمون می زنه مشخصا ممکنه و قابل دستیابی، پس شاید ایده خارج شدن از محدودیت های مکانی و زمانی هم ممکن باشه... واقعا عالی می شه اگه پیدا بشه... احتمالا... :)))

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۱۰/۰۵

نظرات (۵)

۰۸ دی ۹۷ ، ۱۱:۵۸ لوک بدشانس
ببخشید من کلا یادم رفت تو این پست نظر گذاشتم در مورد کتاب 😂😂 یدفعه یادم اومد ...
آره درسته کاملا ...من به جدول هم خیلی علاقه دارم 
پاسخ:
فرق نداره اصلن :)))
ممنون از نظرتون😊
مهمون سرزده🤦🤦
پاسخ:
#آری_به_خشونت_علیه_مهمان_ناخوانده :)))
۰۵ دی ۹۷ ، ۱۲:۰۳ لوک بدشانس
بله دقیقا . البته من خودم بیشتر کتاب هایی رو ترجیح میدم بخونم که ذهنمو قلقک میدن و بازی میکنن با ذهنم به طوری که به هیچ عنوان نتونم نصفه نیمه رهاش کنم ،دقیقا مث بعضی از رمان ها ! 
دقیقا کتاب خوب مث تخمه میمونه که آدم تا نخوره تمومش نکنه دست نمیکشه :)
پاسخ:
بله بعضی از کتابها واقعا این طورن و آدم از خوندنشون لذت میبره و از تموم شدنشون دلش میگیره مقه کتابهای جین آستین و فیلدینگ و دن براون و ...
ولی بعضی کتابا انقدر خسته کننده ن که بعد چند صفحه رهاشون می کنی و انقرر نمی خونی که فقط یه بار اضافین رو مغزت
۰۵ دی ۹۷ ، ۰۹:۵۳ لوک بدشانس

خواهش میکنم ،خوندن یک کتاب هم اونقدر راحت نیست که شما چند تا چند تا میخرین :)
پاسخ:
درست می گین خوندن درست یه کتاب خیلی بهتر از چندین کتابه نصفه نیمه ست... :)))
۰۵ دی ۹۷ ، ۰۸:۳۳ لوک بدشانس
سلام . من نمیدونم چه سرى تو کار هست که هر چیزی زیادشو داشته باشی کمتر بهش اهمیت میدى ،مثلا همین قضیه کتاب که شما گفتی ،قبلا فیلمش واسه من اتفاق افتاده ،رفتم یه dvd فیلم گرفتم ،از بین ده دوازده فیلم شاید فقط یکی دو تا رو درست نگاه کردم. در صورتی که مثلا اگه میرفتم یه دونه فیلم میگرفتم همونو کامل نگاه میکردم 
مهمون ناخوانده هم که واقعا ضدحاله خصوصا واسه شما دخترا که بیشتر کارها تو خونه با شماست 
پاسخ:
دقیقا گزینه ها که زیاد بشه ما گیج میشیم و یا همه رو با هم شروع می کنیم یا یهو همه چی رو ول می کنیم می مونه رو دستمون
دقیقن خیلی ضد حاله. ممنون از نظرتون :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی