روزنوشت های یک کوآلا

روزنوشت های یک کوآلا

دلتنگی های کوآلای خیابان چهل و هشتم

پنجشنبه, ۶ دی ۱۳۹۷، ۰۸:۲۵ ق.ظ

امروز کوآلاتون به دلیل دوست نداشتن غذای ظهر دست بکار شد که هر چی دم دستش میاد بپزه. تو فریزر یکم لوبیا پخته و فلفل دلمه ای و گل کلم پیدا کردم. همه رو ریختم تو ماهیتابه و تفت دادم بعد رب زدم و تهشم واسه جدید شدن غذا یه تخم مرغ شکستم توش. مطمئنن اولین و آخرین بارمه که چنین حرکتی می زنم، اصلن خوشمزه نشد...

داشتم کار های کلاس رو انجام میدادم که دوست دوران دانشگاهم زنگ زد و دو ساعتی با هم حرف زدیم. آخرین باری که باهاش صحبت کردم تابستون بود که با شوهرش اومده بودند اصفهان و سری به من زدند. اهل قمه و من اصفهان ولی انقدر با هم خاطره داریم که هنوز بعد یکسال و نیم دلم می رود برای روزهای با هم بودنمان. آن روزها که سر به هوا بودیم و دیوانه. بعد از کلاس دوتایی بیرون می زدیم و پیاده می رفتیم تا باغ فین کاشان (نیم ساعت راه بود) می رفتیم پارک کناری اش کنار باریکه آبی که ازش رد می شد می نشستیم و حرف می  زدیم. کلاس های هشت صبحی که با هم خواب می ماندیم و دو ترم طول کشید تا ریاضی یک را پاس کنیم... فکر کن روز امتحان از خواب پاشدم و گفتم من حوصله امتحان ندارم تو چی؟ دستش رو از زیر پتویی که تا روی سرش کشیده بود درآورد و لایک داد و گفت پایه م. 

تمام شب هایی که از پنجره خوابگاه بیرون را نگاه می کردیم و می گفتیم اگر اینجا نبودیم کجا می رفتیم. رویای جهانگردی داشت و عکاسی... هر چند الان هم دائم در مسافرت است و نقاشی را شروع کرده اما من چی؟ وقتی می گفت آرزویت چیست می گفتم بزرگترین آرزوم راحت شدن از دست خونوادمه و آدمای دوروبرم...

تمام خلاف هایی که با هم می کردیم. وقتی که خوابگاه ممنوع الخروجمون کرد و باز هم پیچوندیم. شب هایی که تا صبح سریال اورجینال و خاطرات خون آشم و جن گیر رو میدیدیم و بعد از دوساعت خواب، میرفتیم سرکلاس و چرت می زدیم. یا اون ترمی که استاد پاپیچ رفیقم شد و من ازش دفاع می کردم و استاد از حرصش منو دو ترم با نمره خوب پاس کرد که توی دست و پاش نباشم تا با رفیقم راحت باشه با اینکه امتحانمو خوب نمی دادم. با هم تمام خیابون های اطراف دانشگاه رو پیاده طی کردیم و خاطره هایی ساختیم که هروقت یادشون میفتم وحشت می کنم از شجاعتی که داشتیم و خدا رحم کرد که هنوز سالمیم...

اون دوسال دانشگاه واسه من مثل سربازی پسراس، دوسال رفتم ولی اندازه ده سال خاطره با خودم آوردم، خاطره هایی که هم تنم رو می لرزونن و هم دلم میره واسه تکرارشون، یعنی می شه دوباره اون هیجان ها رو تجربه کنم؟ یعنی می شه دوباره تو اوج بدبختی احساس خوشحالی کنم و بخندم به مشکلات و جیب خالیم؟ میشه دوباره به عشق همراهی یه نفر از خوابم بزنم و سه روز نخوابم که لحظه ای از با اون بودن رو از دست ندم؟ میشه دوباره یکی بیاد تو زندگیم که از صبح تا شب همش برام حرف بزنه و من با عشق همشو گوش کنم و لذت ببرم ازش؟ 

دلم می خواد زار زار به حال کوآلای تنها گریه کنم ولی حیف نمی تونم، برای خودم و اتفاقات زندگیم نمی تونم اشک بریزم ولی یه فیلم هندی می بینم اشکام جاریه بی اختیار... کلن آدم نیستم...

به شدت عاشق اون دو سال از زندگیم هستم، دلم هر شب قبل از خواب براش تنگ می شه و از کائنات می خوام که یه شرایط بهتر از اون روزا واسم جور کنه که دوباره لذت شادی از ته قلب و بی خیالی و هیجان بیش از اندازه رو تجربه کنم... من تا هجده سالگی تنها بودم، رفیق داشتم ولی رفیق صمیمی و فاب نه. زمان دانشگاه نقطه عطف زندگیم بود، از یه دختر لوس و بی دست و پای بچه مثبت تبدیل شده بودم به یه آدم خلاف و مستقل و آزاد. کارهام اشتباه بود می دونم ولی احساسی که داشتم اونموقع رو با هیچی عوض نمی کنم...

به امید یه حس خوب :)))

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۱۰/۰۶

نظرات (۱)

۰۶ دی ۹۷ ، ۱۳:۲۴ ناصر دوستعلی
به امید یه حس خوب
:)
پاسخ:
؛)))))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی