روزنوشت های یک کوآلا

روزنوشت های یک کوآلا

روز نحس کوآلا

دوشنبه, ۱۰ دی ۱۳۹۷، ۰۸:۰۶ ق.ظ

اصلن فکرشو نمی کردم ولی از همون موقع که بیدار شدم روز بدی بود. اون از اول صبح که هر کار کردم نتونستم واسه مامانم نوبت دکتر بگیرم بعدش هم که به کلاسم دیر رسیدم. درست همون موقع که داشتم جزوه می نوشتم و دقت می کردم تا یاد بگیرم خواهرم چندین بار زنگ زد به گوشیم و حواسمو پرت کرد(جواب ندادم ولی بازم حواسم پرت می شد) وقتیم که از دست اون راحت شدم یه خانمی وارد کلاس شد و منو برد تو یه اتاق دیگه.

کاشف به عمل اومد خواهر یکی از خواستگارهاییه که مادرم رد کرده و اومده بود منو ببینه و راضیم کنه تا بیان واسه خواستگاری. 

از شدت عصبانیت در حال منفجر شدن بودم. هم از درسم مونده بودم، هم آبروم رفته بود، هم از اصرارهای خانومه اعصابم داغون شده بود... کاش به جای اینکه وایسم و احترام بذارم به چرت و پرت هاش پرتش میکردم بیرون از اونجا. بعدش هم که کلاس تموم شد واسه یه سوال از مربی تا یک ساعت معطل شدم و اعصابم داغون تر شد. تو راه برگشت به خونه هم یه زوجی که اصلن تا حالا پاشون به خیابون ما باز نشده بود گیر داده بودن بهم که آدرس یه کوچه رو بدونن، حالا بدبختیم این بود که هر چی می گفتم باید دور بزنن و برن پایین تر نمی فهمیدن، تا خودم سوار ماشینشون شدم و رسوندمشون... البته اولش ترسیدم تا سوار ماشین شدم دیدم کنارم یه کلنگ و طنابم هست، اگه منو می دزدیدن واقعا قضیه جنایی باحالی میشد :)))

هیچی دیگه اومدم خونه و بقیه روز هم بی اعصابی های خونوادگی داشتیم. صاحب خونه مون یه اجاره بالا واسه تمدید گفته و نه پدر من راضی به جای دیگه می شه و نه مادر من حاضر میشه برگردیم به خونه خودمون... تو همین وانفسا کتاب نغمه غمگین از جی دی سلینجر رو تموم کردم و تکه های گمشده از جوی فیلدینگ (که عاشقشم) رو شروع کردم...

بابام میگه من فقط اینجا رو دوست دارم و شمیرون تهران :|||| انقدر مکان های مورد علاقه ش به هم نزدیکه. معلوم نیس قبل انقلاب که تهران بوده چه کارهایی اونجا می کرده ؛))) یبار که دفترچه خاطراتشو پیدا کردم چیزهای جالبی در این مورد دیدم، عاشق یه دختری به اسم سهیلا هم بوده ولی در آخر مادر من نصیبش شده. یادمه وقتی دفترچه رو پیدا کردم ده دوازده سالم بود و پریدم و دادم به مامانم. بابام که برگشت مجلس بازپرسی اجرا کردیم که فهمیدیم دختره چند سال پیش از اونروز سرطان گرفته و مرده ولی یه سوال بی جواب موند... بابام از کجا خبر داشت؟

البته دفترچه خاطرات خواهرمم پیدا کردم، واسه خنده عالیه، دوران عقدش که با شوهرش می رفته بیرون همش من باهاشون بودم (یه کوآلای سه چهار ساله آویزون بامزه رو تصور کنین) این بنده معصوم هم همش غر می زنه که این چی میگه تو زندگیم :دی بابام و خواهرم دفترچه خاطراتشون رو جاهایی که مشخص باشه نمی ذاشتن، اتفاقن خیلی خوب قایمش می کردن ولی من تو پیدا کردن چیزایی که بقیه دوست دارن پیدا نشن استادم، مخصوصا آجیل شب عید :))))))))))

دوست ندارم این حال بدم ادامه پیدا کنه واسه همین تا دم خواب کتاب می خونم، فیلم کمدی می بینم و موزیک گوش میدم... :)

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۱۰/۱۰

نظرات (۵)

۱۱ دی ۹۷ ، ۰۹:۰۶ لوک بدشانس
اذیت که نه ،منظورم اینه شاید گزینه خوبی میرود اوکی میدادی 😉😊 به دلت هم نمی نشست فوقش جواب منفی میدادی
پاسخ:
می دونستیم گزینه خوبی نیس خوب :))
پوووف😐😑
پاسخ:
:(((
۱۰ دی ۹۷ ، ۰۹:۱۹ علی رامینه
قلم خوبی دارید...
پاسخ:
ممنونم :)))
۱۰ دی ۹۷ ، ۰۹:۰۱ لوک بدشانس
خب چرا اوکی ندادی ؟😁😉 میگفتی بیان طرف رو میدیدی فوقش میگفتی نه 
پاسخ:
چرا اذیت کنیم خو 😂
۱۰ دی ۹۷ ، ۰۸:۳۱ لوک بدشانس
سلام آخرش تونست راضیت کنه بیان خواستگاری؟ 😉
پاسخ:
معلومه که نه، حرکتش خیلی زشت بود. بعدن که بهم پیام داد کلی حرف بارش کردم :))))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی