روزنوشت های یک کوآلا

روزنوشت های یک کوآلا

بازگشت باران

سه شنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۷، ۰۷:۲۷ ق.ظ

صبح دلم هوس کوه کرده بود که بلند شدم از خواب و دیدم که به به چه بارانی و چه هوای ابری و سردی. اندکی ذوق کردم و یاد این جمله حسین پناهی افتادم: "پنجره را باز کن و از هوای مطبوع بارانی لذت ببر، خوشبختانه باران ارث پدر هیچ کس نیست."

تا ظهر با همین حال خوش پای اینترنت بودم که ناگهان خواهر گرام با دو فرزند کوچکش وارد خانه شد. از همان اول که بچه خواهرم پایش را روی گلویم گذاشت و گفت برام نودل درست کن. حرکت جدیدی با سس لوبیا و اندکی اسفناج زدم. به نظر غیر قابل خوردن میاد ولی خیلی خوشمزه شد. تا نودل را آماده کردیم مادر زنگ زد که خانه زنعمویش لنگری انداخته و نمی آید. زنعموی مادرم زنی پیر و تنهاست که بچه ای ندارد و عمویم هم زمانی که سه ساله بودم فوت شد. دفن کردنش خاطره ای است که کاملن در ذهن من ماند و گاهی اوقات خوابش را می بینم، مادرم انقدر حالش بد بود که حواسش نبود به کودکی که نباید این ها را ببیند. نیمه شب غریبانه دفنش کردند، لامپ صدی را سیم کشی کرده بودند به درخت کنار قبرش تا گورکن درست ببیند. نمی دونم همچین خاطره ای را چطور با وضوح فول اچ دی و لحظه به لحظه به یاد دارم...

خلاصه بعد از آن قضیه دعوایی خانوادگی رخ داد( مسئله ای طبیعی در فامیل من)  و زنعموی من محکوم شد و مادربزرگ و پدر بزرگم ما رو از رفتن پیش زنعموی تنها منع همراه با پیگرد قانونی کردند. از آنموقع به بعد خونواده من و دایی ها و خاله ها به صورت زیر زمینی و پنهانی بهش سر می زنیم تا کمی دلش کمتر بگیرد در آن خانه قدیمی. ما هم به ناگاه بساط کردیم خانه زنعمو و ناهار را با خود بردیم آنجا و دور همی صرف شد. در دو قدمی خانه اش کتابخانه است که من و بچه خواهر رفتیم آنجا. مجله "آنگاه" رو پیدا کردم، نوشته ها و مصاحبه ای درمورد خیام دیدم که اووف بر من . برای چه؟ برای اینکه دوست دارم شعر های مولانا و حافظ و سعدی و خیام را بخوانم اما به جایش در اینستاگرام چرخ می زنم و تلگرام گردی می کنم یا لم می دهم و فکر می کنم به گذشته یا می خوابم...

در همین وانفسای درگیری ام با خیام (که کامل هم نخوندم)، دوتا دختر دیدم که وارد شدند و اونطرف میز با کتاب هاشون وارد شدن. از همون لحظه اول چشمام روی دختری که شال خاکستری داشت میخکوب شد. پرت شدم به سه سال پیش، شایدم بیشتر، که محض استفاده از تابستان و اندکی وزن کم کردن (دغدغه همیشگی ما دخترا حتی اگه 20 کیلو باشیم) رفته بودم باشگاه بدنسازی و خیلیم از اون وزنه ها و دستگاه ها و هالترها خوشم میومد... تا اینکه اواسط تابستون یه دختر با چشمای درشت خاکستری وارد کلاس شد و من میخکوب زیباییش شدم. اونقدر که تا آخر تابستون فقط می رفتم که زمان دمبل زدن از تو آینه زل بزنم بهش و دلم بره واسه خوشگلیش (من اصلن تمایلات همجنسگرایانه ندارمااا). موهای بلند تا پایین کمرش که به رنگ شن های ساحل بود، پوست سفید مثل برف، لبای درشت صورتی رنگ و بینی کشیده و قلمی، در کل یه صورت بیبی فیس دوست داشتنی ازش ساخته بود. قد بلند و هیکل رو فرمی داشت و همیشه لباسای اسپرت و هودی طور خیلی قشنگی می پوشید (از اون موقع بود که منم طرفدار تیپای اسپرت شدم، قبلش خیلی مزخرف و خانمانه بودم). بیشتر واسم جالب بود که چطور یه همچین دختر خوشگلی تو محلمونه، بدون هیچ عملی. درسته محوش بودم اما تو دلم بهش حسودی می کردم. 

با دیدن دوباره ش توی کتابخونه تموم اون روزها اومد جلوی چشمم که با دیدن نگاه مشکوک دختره، از خیره شدنام، سریع خودمو جمع کردم و با بچه خواهرم زدیم بیرون. بعدشم خواهرم بهمون اضافه شد و یه بازار گردی حسابی هم کردیم و اومدیم خونه. تازه نشستم پای کارای کلاسم و کل شب هم صرف اون شد. روز طولانی ای بود خسته شدم. کاش تا ابد استراحت می کردم تا خستگیش در بره...

پی نوشت:

می دونستین "ضنت" یعنی خساست و بخل ورزیدن؟ من امروز فهمیدم :)))

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۱۰/۱۱

نظرات (۲)

۱۱ دی ۹۷ ، ۲۰:۰۴ ناصر دوستعلی
نه
نمی‌دونستم
اما الان می‌دونم

ضنت

احتمالا یادم می‌مونه دیگه
:)
پاسخ:
خوشحالم که یادتون میمونه :))))
۱۱ دی ۹۷ ، ۰۹:۱۱ لوک بدشانس
باران واقعا معجزه میکنه برای زمین و دل آدمها ،کلا حال و هوا رو عوض میکنه 😊
پاسخ:
کلن بارون به همه چیز یه حس خوبو اضافه می کنه... :)))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی