روزنوشت های یک کوآلا

روزنوشت های یک کوآلا

تکه های گمشده

چهارشنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۷، ۰۸:۲۵ ق.ظ

گاهی وقتا کل روزتو صرف خوندن یه رمان می خونی و از ته دلت بابت اینکه داری تمومش می کنی غصه می خوری. کتاب نجواها و دروغ های جوی فیلدینگ رو که می خوندم همین حسو داشتم و این کتاب جدید (تکه های گمشده) این حسو بیشتر بهم داد.

داستان کتاب درمورد زنی روانپزشک خانواده، چهل و هفت ساله که درگیر مادری که آلزایمر داره، خواهر خوشگذرانی که عاشق یه قاتل زنجیره ای شده و می خواد باهاش ازدواج کنه و دختر سرکشش شده، روابطش با همسرش رو به سردی می ره و تو همون موقعیت با عشق دوران نوجوونیش رو به رو می شه و کلی احساسات و موقعیت هایی که از نظر من به شدت جذابن. از زندگی های درهم پیچیده شده ای که در آخر همه چیز مثل سطح آینه شفاف و روشن می شن خوشم میاد، پایان باز ممکنه منو دیوونه کنه. 

یادم میاد قبلنا که کتاب می خوندم از جهان اطرافم خارج می شدم و حتی اگه بمب هم کنار گوشم منفجر می شد چیزی متوجه نمی شدم. ولی امروز دیدم که به چه راحتی حواسم پرت می شه و کل داستان و حسش می پره، بارها آرزو کردم گوشی تلفن بسوزه و دکمه ی بی صدا واسه مامانم گذاشته باشن که نه گذاشت عصر بخوابم نه میذاره کتاب بخونم. 

بعد از کلاس، یکساعت تموم تو قرض الحسنه نزدیک خونه مون، کنار رفیق سیزده ساله ام که هیچوقت خبرش رو نمی گیرم ولی اون دائم به من زنگ می زنه و میگه بیمعرفت گذروندم. خودش نمی دونه ولی من تنها تفکری که از این رفیق تو ذهنم دارم یه مانعه. یادمه دوران دبیرستان خیلی دختر بی دست و پا و احمقی بودم، الانم چندان بهتر نیستم ولی حداقل قدرت نه گفتن به بقیه رو پیدا کردم مخصوصا به کسی که قبلا تو رودوایسی رفاقتی به خاطرش رفتم رشته حسابداری، اونم کاردانش، چون با اون نمره ریاضیش هیچ جای دیگه ای قبول نمی شد... 

اونموقع فکر می کردم که منو دوست داره و می خواد با من باشه ولی در ادامه همون سال دیدم منو به این خاطر اغوا کرد که بهش تقلب برسونم، ضربه خیلی بدی بود از طرف کسی که سیزده سال باهم تو یه محل و همکلاسی بودیم ولی واسه من چیز جدیدی نبود. 

سال های قبلش هم همین طور بود، دوستانی که داشتم وضعیت خیلی بدی داشتن که از من به عنوان نردبونی واسه ترقی خودشون استفاده می کردن. مهم ترینشون لیلا بود، دختری که از طلاق پدر مادرش به شدت ضربه خورده بود و من به خاطر علاقه ای که بهش داشتم روز قبل از همه امتحانا می رفتم خونشون و باهاش درسا رو کار می کردم حتی فرداش هم سر جلسه جواب سوال ها رو تا جایی که می شد بهش می رسوندم ، سال بعدش قضیه طلاق منتفی شد و کلاسش عوض شد و رابطه ش با من قطع و لیلای سال اول راهنمایی شروعی واسه هشت سال تقلب رسوندن من به کسانی بود که در واقع دوست من بودن...

اشتباه نکنین همه دوستامم درب داغون نبود من با درس عالی های کلاس هم رفیق بودم، چون اونام به کسی احتیاج داشتن که واسه بهتر شدن کمکشون کنه. کلن دشمن هیچ وقت نداشتم و ملت منفعت طلب باهام خوب بودن به جز یک نفر که بین منو همین رفیق که امروز پیشش بودم رو بهم زد و نصف سال اول دبیرستان رو باهم قهر بودیم تا خودش پا پیش گذاشت و کاش قلم پام می شکست و نمی رفتم دوباره کنارش بشینم و خام نقشه هاش بشم. 

گذشته ها گذشته و متنفرم از این که هر شب قسمتی از اون ها رو دارم دوره می کنم. مطمعنن که خوندنش واسه شما اصلن جذاب نیست، متاسفم ولی وقتی در حال نوشتنم اختیاری روی نوشتنم ندارم چون اجازه میدم به ذهنم که هر چی توش می گذره حتی واسه یه ثانیه رو روی کاغذ بیاره حتی اگه داستان زمانی که کرم خاکی و سوسک های ریز رو توی جعبه کبریت جمع می کردم، باشه یا حسم درمورد دیدن مزخرف ترین فیلم تاریخ که شما حتی تیزرشو هم درخور توجه نمی دونید...

خلاصه که از تموم شدن تکه های گمشده به شدت غمگینم و حتمن تو اولین فرصت یه کتاب دیگه از جوی فیلدینگ پیدا می کنم. اون نویسنده محبوبم بعد از دن براون و سیدنی شلدون حساب می شه. کتابهای جنایی که توصیف خوبی دارن نظرم رو جلب می کنه. 

کاش یه کتابخونه داشتم و وقتی که اینا رو مینوشتم، کتابای دوست داشتنیمو بغل می کردم. 

حس خوبی دارم :))) با شما تقسیمش می کنم :)))

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۱۰/۱۲

نظرات (۲)

۱۲ دی ۹۷ ، ۱۸:۱۰ مریم بانو
کتاب های رو دانلود میکنی یا میخری؟؟
من پول ندارم بخرم
ولی ارزو دارم ی خونه داشته باشم ک یه اتاقش فقط و فقط توش کتاب باشه

جالب بود ماجرای دوستات. ولی دوست انقدری نباید رو زندگی آدم تاثیر بزاره که مهمترین مراحل زندگی تحت تاثیر حرفش قرار بگیره
پاسخ:
هیچکدوم از کتابخونه می خرم. منم پول خریدشونو ندارم
تو آرزومون کاملن تفاهم داریم. یه اتاق با دیوارایی که تا سقفش پر کتاب باشه.

اون زمان یه بی فکر درست حسابی بودم. از اون قسمتاس که دوست دارم از زندگیم پاک کنم
۱۲ دی ۹۷ ، ۰۹:۵۸ لوک بدشانس
سلام حالت خوبه ؟ 😊
یعنی دوستت واسه تقلب گرفتن بهت گفت بیا فلان رشته ؟ 
جالبه خیلی به رمان علاقه داری 😁😉باید ترکت بدیم😂
پاسخ:
سلام ممنون :)
عاره خب ولی من که خبر نداشتم
قبول نیست من همینطوریشم تو ترکم😂😂😂

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی