روزنوشت های یک کوآلا

روزنوشت های یک کوآلا

اشک کوآلا

پنجشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۷، ۰۸:۲۱ ق.ظ

امروز هیچکاری نکردم. از اینکه افراد خونوادم دورهم جمع می شن و من( بدون هیچ اجباری ) میرم می شینم کنارشون و روزم رو باطل می کنم خوشم نمیاد. نه تمرکز واسه کتاب خوندن داشتم نه می تونستم کارای کلاسو انجام بدم چون بچه ها تو دست و پام بودن، فقط آخر شب یه فیلم دیدم و زار زار پاش گریه کردم. نمی دونم این حس همذات پنداری شدیدم رو از کجا میارم، تمام لحظات حساس فیلم رو اشک ریختم. حالا اگه می شنیدم دو هفته دیگه بمیرم عمرا گریه می کردمااا... البته تازگیا خیلی حساس شدم. فکر کنم نشانه های افسردگی مزمنی چیزی باشه چون بقیه نشانه ها رو هم دارم به جز فکر خودکشی، کلن اعتقادی بهش ندارم. فکر کنین بمیرین و کلی اتفاق که ممکنه بیفته رو از دست بدین. آدم از شدت فوضولی له میشه، عمرن همچین حرکتی بزنم...

توجهم به مدیتیشن و مراقبه جلب شده، شاید امتحان کنم چون به آرامش فکری و بی ذهنی به شدت احتیاج دارم. از اشو هم خوشم میاد. این مواردی هستن که دوست دارم درک و ازشون استفاده کنم ولی هر کار می کنم نمی تونم تو زندگیم واردش کنم. خیلی هرج و مرج دارم واسه همین دارم هر چه پیش آید خوش آید پیش میرم...

من خیلی حسرت می خورم، حسرت زمان انتخاب رشته، حسرت زمان کنکور، حسرت زمان امتحانای پایان ترم، حسرت زمانی که بیهوده تلف کردم، حسرت همین امروزی که می تونستم ازش یه استفاده حداقلی رو ببرم ولی نبردم، و می دونم که پنج سال آینده حسرت الان رو می خورم، بیست سال آینده خودم رو لعنت می کنم بابت کارهای اشتباهی که دارم انجام میدم. من همیشه کار اشتباه رو می کنم، فرصت ها رو ندید می گیرم و بی فکر جلو می رم، بعدا سر فرصت می شینم و حسرتشو می خورم و خودمو تحقیر می کنم بابت بی مسئولیتیم. من نمی تونم مسئولیت زندگی خودمو قبول کنم. بعدا می فهمم که امروز باید چیکار می کردم. نمی تونم خودمو بابتش ببخشم...

واقعا انقدر سخته روابطمو با خونوادم بهتر کنم؟ واقعا انقدر سخته که نمی تونم مستقل بشم؟ واقعا انقدر سخته که نمی تونم 24 ساعت یه اتاق تمیز داشته باشم؟ انقدر سخته که نمی تونم حتی فکرمو انتخاب کنم؟؟؟؟

خدای من وحشتناکه... من وحشتناکم. هیچ کاری نمی تونم انجام بدم. هیچ کس نمی تونه منو نجات بده... الکی به خودم دلداری می دم و یکی دو روز همه چی خوبه و بعدش...

دائم تلاش کردن چه فایده داره؟ آدم بالاخره یه روز از خودش خسته میشه. من با خودم و جهانی که دارم نمی تونم کنار بیام. کاش می شد این بدنو مثل یه لباس دربیارم و ازش فرار کنم. فقط بدوم تا وقتی که هیچ اثری از این دنیا نباشه... نمی دونم بعدش چی میشه ولی فرار از خودم آرزوییه که به واقعیت تبدیل نمی شه. محکومم به زندان لعنتی، اگه مرگ نبود به چه امیدی زنده می موندیم؟

حسم یه روز خوبه و یه روز بد. خیلی غیر قابل پیش بینی ام مخصوصا واسه خودم در حالی که فقط ثبات می تونه آرومم کنه. در رویاهام زنی هستم که صورت روشنی داره از تک تک لحظه ها و کارهایی که انجام میده لذت می بره و با خوشبینی تمام منتظر آینده س، نه این دختر بچه مچاله شده که در حال گریه برای گذشته و وحشت از آینده س. دوست دارم زمان متوقف بشه. خودم باشم و خودم. بشینم و با خودم به نتیجه برسم( اتفاقی تقریبا غیر ممکن) و بعد دوباره جهان ادامه پیدا کنه این بار با کوآلایی متفاوت.

کاش انقدر خیالپرداز نبودم و کمی به خودم تکون می دادم...

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۱۰/۱۳

نظرات (۳)

۱۳ دی ۹۷ ، ۱۰:۵۷ عبداله رضوی
میگم جالب بود
انگار داشتم رمان میخوندم :)
پاسخ:
اها نظر لطفتونه. ممنونم
۱۳ دی ۹۷ ، ۱۰:۲۴ عبداله رضوی
رمان ی بود مختصر...
پاسخ:
ببخشید متوجه نشدم منظورتون چیه
۱۳ دی ۹۷ ، ۰۸:۳۶ سید محسن جوانمردی
خدای من وحشتناکه... من وحشتناکم. هیچ کاری نمی تونم انجام بدم. هیچ کس نمی تونه منو نجات بده... الکی به خودم دلداری می دم و یکی دو روز همه چی خوبه و بعدش...

ناامیدی یعنی نابودی،

تلاش کن،شما هم مثل همه افراد موفق *میتونی #بهترین باشی

_________
یه لینک مفید براتون میزارم

http://noshdaro.blog.ir/1397/10/13/ziarat
پاسخ:
ببخشید ولی امید الکی نمی تونم به خودم بدم که. حتمن بهش سر می زنم ممنونم از لطفتون

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی