روزنوشت های یک کوآلا

روزنوشت های یک کوآلا

کوآلای عمارت

دوشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۷، ۰۷:۳۷ ق.ظ

دیشب تا ساعت یک و نیم بیدار بودم و "عقل و احساس" رو تموم کردم. داستان دو خواهره، که یکی تصمیمات منطقی و یکی تصمیمات احساسی و لحظه ای در مقابل اتفاقات می گیره. حالا این دوتا خواهر به طور همزمان عشق و شکست عشقی رو تجربه می کنند اما با عکس العمل های متفاوت. 

رمان های جین آستین ساده و روونه، یه زندگی عادی و اتفاقاتی که به نظر زیادی معمولی به نظر می رسن ولی خیلی جذاب چیده می شن و نمی گذارن کتاب رو زمین بگذارین. در کل حس خوبی داشت خوندنش و بهتون توصیه می کنم. صبح بعد از کلاس سریع رفتم کتابخونه و پسش دادم، مهلت کتاب تموم شده بود، وگرنه براتون یه قسمتش رو می گذاشتم. 

به هر حال که شب دیر خوابیدم، همیشه حدود دوازده می خوابم، این یک ساعت و نیم برای خیلی ها به چشم نمیاد ولی برای من می تونه کل روز بعد رو خراب کنه. صبح ساعت هفت بیدار شدم و رفتم کلاس، یه عالمه کار واسه این دوروز واسم جور شد که تقریبا به فنا رفته ام... دلم میخواست همش لم بدم و از خستگی ناله کنم و طبیعتا این کارو کردم با وجود تموم کارهایی که داشتم D: حتی حال ندارم کتاب بخونم ولی به هر حال "غیر معمولی ها" از ملکوم گلدول رو شروع کردم، داستان موفقیت از یه جهت دیگه. وقتی خوندم باز هم ازش براتون میگم :)))

بعد از ظهر هم یه جمع خونوادگی کوچیک تو خونه داداشم پای کرسی و چایی و لبو داشتیم و بعدشم شام کوفته خوردیم :))) خدا رو شکر که بانوی عمارت، یک سریال مزخرف و روی مخ دیگه تموم شد و مادر من از فردا با یه سریال وحشتناک تر روی تردمیل مغزی من می دوه :|||

یه فرصت شغلی واسم پیدا شد ولی مادرم نمیگذاره برم... صد البته که نظر مادرم تاثیری تو زندگی من هیچ وقت نداشته ولی خودم توی دوراهی گیر کردم، هم این پولی که تو دستم میاد خوبه، هم اینکه کلاس خیاطی رو باید رها کنم و از هدفم کامل دست بکشم چون هر دو کار همزمان نمیشه :|||

قضیه اینه که من چند ماهی تو یه فروشگاه نزدیک خونمون صندوقدار بودم تا زد و صاحبکارم ورشکست شد و از اونجا رفت، آدم خیلی بدی بود حقمو به زور و کارهایی که اصلن دوست نداشتم بکنم و در شان من نبود گرفتم دائما هم اذیتم می کرد با دستورهاش... حالا اون فروشگاه رو یه نفر دیگه خریده و امشب که دوستم رفته اونجا گفته دوست من اینجا کار میکرده و از این حرفا... طرفم خوشحال گفته خوب تماس بگیرین بیاد دوباره همینجا و دوست منم سزیع تماس گرفت و واسه نه صبح فردا برای من قرار گذاشت... انقدر تند و سریع گفت که من فرصت نکردم حتی مخالفت کنم... نمی دونم فردا برم یا نه :(((

از اونطرف یه کار دیگه هم هست با دستمزد خیلی پایین ولی ساعت کاری انعطاف پذیر، یعنی هر وقت دوست داشته باشم میرم هروقت دوست نداشته باشم نمی رم، اینطوری به کلاسم هم می رسم ولی واسه یه کوآلا هم درس هم کار خیلی سخته و باید از تفریحاتم بگذرم و یا کار کنم یا کلاس و کاراش :|||

حالا فک نکنین کلاسای من انقدر وقت گیرنا، بیشتر همکلاسیام ازدواج کردن و سرکار هم میرن ولی من نمی دونم همچین توانی رو دارم یا نه :/

به هر حال که کوآلاتون درگیر شده :/ چیکار کنم؟

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۱۰/۱۷

نظرات (۲)

۲۲ دی ۹۷ ، ۱۸:۱۲ مریم بانو
به شدت حسودیم میشه به این همه کتاب خوندنت
منم یم زمانی خیلی میخوندم
الان وقتشو ندارم
ولی دوست دارم بخونم
و مطمئنن بارش تو برنامه ام جا باز میکنم
فقط انصافا این کتاباتو بده منم بخونم خواهر
پاسخ:
اگه بخوای کتاب بخونی وقتش پیدا می شه. من گاهی وقتا ده دقیقه وسط کارام یا قبل خواب می خونم گاهی وقتا غذا که می خورم هم کتاب دستمه چون بعدش کلی کار دارم. حتمن این کارو بکن لذت کتاب خوندن و یادگرفتن چیزهای جدید و تجربه کردن زندگی های جدید رو از دست نده. 
عزیزمی اگه می تونستم حتمن می دادم ولی من کتابامو از کتابخونه می گیرم خواهر جان :))) شما هم مث من از کتابخونه بگیر. اسمشم که نوشته م :)))
:) کتاب خوندن خیلی حس خوبی داره 
:)))
امیدوارم یه انتخاب درست با توجه به شرایطتون داشته باشین و‌موفق بشین :)
پاسخ:
بله خیلی خوبه
امیدوارم و ازتون ممنونم :))))))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی