روزنوشت های یک کوآلا

روزنوشت های یک کوآلا

کوآلا با طعم زمستان

سه شنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۷، ۰۷:۳۳ ق.ظ

امروز پر انرژی بودم، تا ظهر بارون دیدم و تو اینترنت گشتم... بعدشم که واسه ناهار خواهرم اومد خونمون و دورهمی خوش گذشت. از ظهر تا ساعت نه شب یکسره کارهای کلاس رو انجام دادم و تا وقت خواب بی حال و خسته بودم :/ تو اینجور موقعیتا یا باید بشینی فیلم ببینی یا انقدر کتاب بخونی که چشمات خسته بشن و خوابت بگیره و درست تو همون لحظه مهم ترین اتفاق ممکن میفته، تو به وصال عشقت می رسی :)))) چقدر خوبه خواب... خوابیدن تو زمستون خیلی می چسبه، گرمای پتو لذت بخش می شه نه مثل تابستون که چون عادت داری حتمن باید پتو باشه ولی گرماش وحشتناکه و زجرآور...نتیجه می گیریم نیمه دوم سال دوست داشتنی تره. البته چون دیشب تا ساعت یک و نیم بیدار بودم و "عقل و احساس" رو تموم کردم. داستان دو خواهره، که یکی تصمیمات منطقی و یکی تصمیمات احساسی و لحظه ای در مقابل اتفاقات می گیره. حالا این دوتا خواهر به طور همزمان عشق و شکست عشقی رو تجربه می کنند اما با عکس العمل های متفاوت. 

رمان های جین آستین ساده و روونه، یه زندگی عادی و اتفاقاتی که به نظر زیادی معمولی به نظر می رسن ولی خیلی جذاب چیده می شن و نمی گذارن کتاب رو زمین بگذارین. در کل حس خوبی داشت خوندنش و بهتون توصیه می کنم. صبح بعد از کلاس سریع رفتم کتابخونه و پسش دادم، مهلت کتاب تموم شده بود، وگرنه براتون یه قسمتش رو می گذاشتم. 

به هر حال که شب دیر خوابیدم، همیشه حدود دوازده می خوابم، این یک ساعت و نیم برای خیلی ها به چشم نمیاد ولی برای من می تونه کل روز بعد رو خراب کنه. صبح ساعت هفت بیدار شدم و رفتم کلاس، یه عالمه کار واسه این دوروز واسم جور شد که تقریبا به فنا رفته ام... دلم میخواست همش لم بدم و از خستگی ناله کنم و طبیعتا این کارو کردم با وجود تموم کارهایی که داشتم D: حتی حال ندارم کتاب بخونم ولی به هر حال "غیر معمولی ها" از ملکوم گلدول رو شروع کردم، داستان موفقیت از یه جهت دیگه. وقتی خوندم باز هم ازش براتون میگم :)))

بعد از ظهر هم یه جمع خونوادگی کوچیک تو خونه داداشم پای کرسی و چایی و لبو داشتیم و بعدشم شام کوفته خوردیم :))) خدا رو شکر که بانوی عمارت، یک سریال مزخرف و روی مخ دیگه تموم شد و مادر من از فردا با یه سریال وحشتناک تر روی تردمیل مغزی من می دوه :|||

یه فرصت شغلی واسم پیدا شد ولی مادرم نمیگذاره برم... صد البته که نظر مادرم تاثیری تو زندگی من هیچ وقت نداشته ولی خودم توی دوراهی گیر کردم، هم این پولی که تو دستم میاد خوبه، هم اینکه کلاس خیاطی رو باید رها کنم و از هدفم کامل دست بکشم چون هر دو کار همزمان نمیشه :|||

قضیه اینه که من چند ماهی تو یه فروشگاه نزدیک خونمون صندوقدار بودم تا زد و صاحبکارم ورشکست شد و از اونجا رفت، آدم خیلی بدی بود حقمو به زور و کارهایی که اصلن دوست نداشتم بکنم و در شان من نبود گرفتم دائما هم اذیتم می کرد با دستورهاش... حالا اون فروشگاه رو یه نفر دیگه خریده و امشب که دوستم رفته اونجا گفته دوست من اینجا کار میکرده و از این حرفا... طرفم خوشحال گفته خوب تماس بگیرین بیاد دوباره همینجا و دوست منم سزیع تماس گرفت و واسه نه صبح فردا برای من قرار گذاشت... انقدر تند و سریع گفت که من فرصت نکردم حتی مخالفت کنم... نمی دونم فردا برم یا نه :(((

از اونطرف یه کار دیگه هم هست با دستمزد خیلی پایین ولی ساعت کاری انعطاف پذیر، یعنی هر وقت دوست داشته باشم میرم هروقت دون تولدم تو اردیبهشته بهار هم به جز خرداد (خاطره های ترسناک امتحانات) جزو دوست داشتنی ها میشه :))))

امروز فهمیدم باید تو روابطم با بقیه افراد تجدید نظر کنم :| یعنی تقریبا منفی ام تو این مورد، کل امروز چندین بار توسط افراد مختلف تذکر بهم داده شد که اصلن بلد نیستی چی میگی (صد البته که این افراد مختلف شامل خواهری و مادری می شن)

امروز فهمیدم اضطرابم برای آینده به میزان قابل توجهی کم شده، هنوز هست ولی کمتر از قبل، یه حس خوبی درموردش دارم، مثل حسی که ترکیب هوای سرد و بخاری و بارون و چای بهم میده :)))

در کل حالم بهتره و میدونم که خودمو گول نمی زنم، نمی دونم فردا چه حالی دارم ولی امیدوارم برنگردم سر خونه اول...

یه جا خوندم که برای موفقیت نیاز به شرایط سخت و خسته کننده داریم، طوریکه فرد بخواد از این شرایط بیرون بیاد، یه خواستن واقعی و تلاش هایی که در ادامه ش میاد باعث رسیدن به موفقیت میشه، تو این راه حتی اگه شکست هم بخوری یادآوری شرایط قبلی باعث میشه دوباره بلند بشی و راه بیفتی، شاید این دوره اضطراب و استرس آینده و غرق شدن تو گرداب روزمره برای من یه نیاز بود تا بتونم محکم قدم بردارم به سمت چیزی که میخوام. شاید واسه من بیشتر از بقیه طول بکشه ولی وقتی به نتیجه رسیدم شیرینیش برام بیشتر از بقیس :))))

کلی کار دارم و کلی وقت - عزرائیل با لبخند ملیح نگاهش می کند - و حس می کنم که دارم کند شروع می کنم و با انگیزه بیشتر... کوآلاتون داره سعی میکنه پاشه و راه بره :دی

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۱۰/۱۸

نظرات (۱)

۱۸ دی ۹۷ ، ۱۳:۲۶ ناصر دوستعلی
سلام

اون اوائل یه نون از چون افتاده شده چو
:)

کرسی
کوفته

چه خوب
:)

چه بهتر که آدم کاری انجام بده
که در راستای اهدافشه
ولی گاهی دنیا مجبورت می‌کنه
کاری رو بکنی که دوست نداری

در رفتارتون که حتما باید تجدید نظر کنید
می‌تونید از اینجا شروع کنید:
به کیمیا سر بزنید و بخونید نظر بدید
:)

کلا خوشحالم که بهترید
ایشالا همینطور رو به بهترشدن باشید

یاعلی
پاسخ:
ازتون متشکرم. حتمن این کتاب رو می خونم و امیدوارم شما هم روز به روز بهتر بشید :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی