روزنوشت های یک کوآلا

روزنوشت های یک کوآلا

کوآلای همیشه ناراضی

يكشنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۷، ۰۷:۰۹ ق.ظ

صبح فقط تونستم پست بگذارم و پاشم با مادری برم آزمایشگاه، جایی که میریم طبق معمول باید خیلی شلوغ می بود ولی نبود و سریع نوبت گرفتیم. خون گرفتن واسه من اصلن صحنه جالبی نیست، صورتمو یه طرف دیگه کردم و وقتی سوزن وارد دستم شد (بیشتر بخاطر اینکه حواسم پرت بود) پریدم بالا و خانمی که مسئولش بود کلی غر زد که چرا حرکت می کنی؟! اگه سوزن حرکت می کرد تو دستت چیکار می کردی :| من آب شدم از خجالت... 

بعدشم که از مادری جدا شدم و رفتم  کتابخونه. جدیدا واسه تحویل کتاب خیلی معطل می کنند، کاش به جای این کامپیوتر چرت می تونستم وسط قفسه ها راه برم تا انقدر وقتی اسم کتابو می بینم و ذوق می کنم و می خوام امانتش بگیرم ولی تو کتابخونه نیست یا امانته ضد حال نخورم... کتاب جدیدی از استر هیکس گرفتم و نشستم تا آماده شدن کتاب قبلی که خانمی با دیدن اون کتاب سر حرف رو باز کرد و درمورد استر هیکس و بقیه دوستان در این زمینه حرف زدیم، می گفت همه کتاب های استر هیکس یجوره و یکیش رو که بخونی انگار بقیه رو خوندی... رفتم کتاب وین دایر رو هم گرفتم و بحث به بقیه نویسنده ها کشید و گفت از برایان تریسی خوشش نمیاد و به نظرش کتابای هیکس خیلی بهترن. با نظرش موافقم کتابای هیکس و جمله های کتابش خیلی دوست داشتنی تره. لحظه آخر که داشت می رفت گفت "کتابای والاس رو هم بخون خیلی خوبن، من که هر چی گشتم تموم کتاباش امانت بود" و رفت...

همون لحظه اسممو صدا زدند و گفتند کتابی که سفارش داده بودم مفقود شده و می تونم یه کتاب دیگه بردارم، راستش اینو به عنوان یه نشونه گرفتم و سریع رفتم والاس رو سرچ کردم، برحسب اتفاق یکی از کتابهاش موجود بود و منم سریع گرفتم. اسم کتاب علم ثرتمند شدنه. نمی دونم کتابش خوبه یا نه فقط می دونم که هرروز بیشتر به جمله "کتاب ها ما رو انتخاب می کنن تا بخونیمشون" اعتقاد پیدا می کنم... بعد از گرفتن کتاب ها سری به بخش مجلات زدم و شماره جدید موفقیت رو خوندم، عاشق احمد حلتم و از کتابخونه ممنونم که همیشه جدیدترین جلدشو واسه خوندن می ذاره. وقتی رسیدم خونه ساعت دوازده و نیم بود و کلی ضدحال خوردم...دلم می خواست بشینم و پست ها رو بخونم ولی دوازده که میشه بسته م تموم میشه و نمی تونم بیام. اولش یه راهکار خوب واسه محدود کردن زمان اینترینتم بود ولی الان بیشتر روی مخه... 

بعد از ظهر از شدت خستگی خوابم برد و وقتی هم که بیدار شدم خوابالود بودم و نتونستم کارای کلاس رو تموم کنم. کمی از کتاب غیر معمولی ها رو خوندم و با خونواده تلویزیون دیدیم... 

یه روز عادی با حس خوب بهترین چیز واسه منه... حالا دیگه شلوغیا کم شده و افسار زندگیم دستم افتاده، فکر کنم با این اوضاع داغون برای کنترل شرایط جدید، اگه ازدواج کنم برم تو کما... 

اوایل که پست می گذاشتم دلم می خواست و نوشتم که دوست دارم شب ها خسته بخوابم و صبح ها واسه زود بیدار شدن دلیل داشته باشم... مرسی از کائنات که خواسته م رو برآورده کرد و مرسی از خودم که از هر دو شرایط ناراضیم... واقعن کی ما به شرایط خودمون راضی میشیم؟؟؟  (-_-)

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۱۰/۲۳

نظرات (۲)

۲۴ دی ۹۷ ، ۰۰:۲۷ ناصر دوستعلی
خیره ایشالا
پاسخ:
:))) خیره
۲۳ دی ۹۷ ، ۱۰:۵۸ افغانی ..
" مرسی از خودم که از شرایط ناراضیم "  😅😂✌
نارضایتی گاهی شرایط رو به خوب شدن سوق میده گاهی به بد شدن ! امیدوارم برای شما خوب بشه

مسئلتن !
ازمایش خون برای چی بود ؟؟  جوابش چی شد ؟؟ ایشالا که چیز مهمی نیس
پاسخ:
نه خب بهتر شدن یه مسئله س به هیچ کدوم راضی نشدن یه مسئله دیگه
چیزی نشده یه چکاب ساده بود واسه اطمینان

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی